تبليغاتX
مجنون یار

خسرو رفت..

خانه سبز زرد شد.

سرزمین سبز خشک شد.

خواهران غریب بی کس شدند.

هامون خشک شد.

ناراحتم. نمد.نم چی بگم.

همین.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط گمکرده |


سلام

حوصله ام سر رفته بود اومدم یه سری بزنم

خوش باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط گمکرده |


باز اومدم

اینبار خسته تر از همیشه

[narde.jpg]

 راستی چرا ما ادما تا چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم ولی تا از دستش دایم پشیمون میشیم؟؟

یا بر عکس تا ندارین خودمون رو میکشم تا بدست بیاریم اما تا به دست آوردیم برامون مهم نیست؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط گمکرده |


بازگشتم...

*************************

قصد و غرض هوا نيست قصه ي ادعا نيست

نقل يک اعتقاده ، عشقه ، يک جور اَدا نيست

حکمه نگاه تازه است رمزي که رمز شب بود

فهمه يک عشق بي مرز نهايت طلب بود

تو رسم مکتب دل رهايي شرطه عشقه

مشکي فقط يک رنگه يک رنگيش رنگه عشقه

بعضي ميگن که حرفه بعضي ميگن که وهمه

اوني که مبتلا نيست نمي تونه بفهمه

 

 

مشکی تا ابد رنگه عشقه!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط گمکرده |


اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم، نگاهت بي نهايت


معصومانه است. قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است مزمزه ميکنم،

 

 مزه دوست داشتن ميدهد، سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره

 

 سرازير ميشود، از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

 

 سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم، بازهم معصومي و بي گناه،

 

لبريز عشق. لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم و لحظه اي در رويا ميميرم،

 

و تو مرا از اين رويا بيدار ميکني وقتي لبهايت را از من ميگيري،

 

و چشمهايت داد ميزنند که نميخواهي وابسته من باشي...

 

سرت را در آغوش ميگيرم و رياکارانه ميبوسمش، انگار تمام دنيا براي من و توست.

 

چه صادقانه گريستي و من چه خودخواهانه باورت نکردم،

 

اکنون تنها نشسته ام و اشکي نيست که من پاک کنم و شانه اي نيست که من آرام بگيرم....

 


 

فرزانه اي در مراسم جشني حاضر بود ، شلوغ بود و حضار سيگار ميکشيدند و گپ

 ميزدند و مشغول بودند ، نوازنده اي پيانو مينواخت ، اما هيچکس به موسيقي اش

توجه نميکرد ، او خسته مينمود و فقط وظيفه اش را انجام ميداد و در انتظار  پايان

 مراسم بود.

مرد فرزانه نزديک پيانو رفت و اعتراض کرد :  چرا براي دل خودت پيانو نميزني ؟

نوازنده شگفت زده شد و شروع به نواختن موسيقي مورد علاقه اش کرد.

در مدت تنها چند دقيقه ، سالن در سکوت فرو رفت .

وقتي آهنگ به پايان رسيد ، همه پر شور تشويقش کردند...  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط گمکرده |