تبليغاتX
مجنون یار

دلم تنگ است برای در کنارت بودن

 

دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت

 

نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم

 

 و درد دل میکردیم اشک میریزم

 

نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است

 

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام

 

و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم

 

هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند

 

انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم

 

 و به محبتت آمیخته شدم

 

ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت

 

 تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم

 

 و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی

 

نمیدانی که چقدر دلتنگم عزیزم

دلتنگم.... 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط گمکرده |



ببخشید خانم٬  میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟

دختر بدون این که برگرده : بله بفرمایین !؟

: چرا نگام نمیکنین ؟ نکنه خیلی زشتم ؟ ولی من واقعا از شما خوشم اومده!

میشه باهم بیشتر آشنا شیم؟

- آره میتونی ٬چون من فقط میتونم تو دلتو ببینم...

پسر با تعجب خوب نگاش میکنه:




دختر دیگه صدایی نمیشنوه....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط گمکرده |


 

دو روز مانده بود به پايان عمرش، به او ندا داده شده، تازه فهميده كه هيچ زندگي نكرده است. تقويم زندگيش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري را از خدا بگيرد. با عصبانيت زياد داد زد و بد و بيراه گفت، جار و جنجال راه انداخت، كفر گفت و به همه چيز و همه كس ناسزا گفت، به پروپاي هر كسي از انسان و فرشته و جن پيچيد اما هيچ پاسخي نشنيد. عاقبت دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. در اين لحظه ندايي با صداي دلنشين شنيد كه مي‌گفت: عزيزم بدان كه يك روز ديگر را هم از دست دادي! تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!

لابه‌لاي هق‌هق گريه‌اش گفت: اما با يك روز .............. با يك روز چه كاري مي‌توان كرد ...............؟

ندا آمد كه آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را درنيابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريختند و او را گفتند كه حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد كه حركت كند، مي‌ترسيد راه برود و زندگي از لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد و با خود تفكر كرد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگاه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش ماليد، زندگي را نوشيد و بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود. مي‌تواند بال بزند و پرواز كند. مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و از ستارگان بالاتر رود و مي‌تواند ...

او در آن روز زميني را مالك نشد، آسمان خراشي بنا نكرد، مقام و مدركي به دست نياورد، اما ......... اما در همان يك روز بر پوست درخت دست كشيد، روي چمن‌ها خوابيد، زلال آب را نگاه كرد و صداي دلنواز آن را شنيد. كفش‌دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد. بوي خوش گل‌ها را در چمنزار اطرافش بوييد و گل‌ها را نگاه كرد و لطافت نوازش نسيم را بر گونه‌اش حس كرد و به آنهايي كه نمي‌شناختندش سلام كرد و براي آنها كه با او بد رفتاري كرده بودند و يا دوستش نداشتند، از ته دل دعا كرد.

او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار از محبت شد و بخشيد و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما بعدها فرشته‌ها گفتند و نوشتند «او درگذشت، كسي كه هزاران سال زيسته بود».

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط گمکرده |


"هوالحق"

کرم ابریشم کوچک من

خانه ی تازه ی تو مبارک

آخرش بافتی پیله ات را

بال تازه، دل نو مبارک

...آن خود کهنه ات را رها کن

بی خیالش بیا زود بیرون

یک خود تازه تر آن طرف هاست

آن طرف پشت آن بید مجنون

بعد از این آسمان پیله ی توست

ابرها را تو پیراهنت کن

زودتر وقت اصلا نداریم

بال های نوات را تنت کن

وعده ما همان جا که گفتی

پشت دروازه ی شهر جادو

منتظر باش من دارم می آیم

وای رفتی! ولی بال من کو؟

تو برو، من ولی کار دارم

بال پرواز من پاره پاره ست

باز باید ببافم خودم را

پیله ی کو چکم نیمه کاره ست.

 

"برگرفته از کتاب چای با طعم خدا اثر عرفان نظر آهاری" 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط گمکرده |


 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم

 

به گردشمع سوزان مي عشاق سرگردان

 

سراپاي وجود

 

 بي وفا معشوق را پروانه مي كردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط گمکرده |


 

 روزهــــا با حســرت دیــــدار تو شب می کنم

 

 

 شب ندیده روی ماهت ٬ صبـح دیگر می کنم

 

 

 صبــــح وشب آغـــــازم و پایان ندارد انتــــظار

 

 

 چون که در رٶیای خود هم٬ یاد دلبر می کنم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط گمکرده |


این اولین و شاید آخرین غزلیست که سروده ام....پر از اشکال و نقص فنی و غیر فنی!

ولی حرف دلی است که در اوج نا امیدی تراویده ....نمیدانم! شاید بعدا ، زمانیکه این همه نا امید نباشم ، چیز دیگری بگویم...

 

 

در این وادی گمانم جای من نیست

کسی دلبسته ی آوای من نیست

 

به هر گوشه، نوا یی ا ز ادیبی

ولی رّدی ز جای پای من نیست

 

همه ا ینجا به هم لینک اند و پیوست!

یکی یاد غم و سودای من نیست

 

میان این همه وبلاگ و وب سایت!

نشانی از من و دنیای من نیست

 

کسل گشتم من از سوسوی نامی...

که آن ، زیبنده ی بالای من نیست

 

همیشه بر لب بام ا ست نامم

نگاه از آسمان، یارای  من نیست

 

طلوع من غروب تازه ای شد

امیدی باز، بر فردای من نیست

 

خموش ! ای آ فتاب صبح!   شاید

کلامی لایق رویای من نیست!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دختري به ((كليه)) با گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي بكنند خواهش ميشود خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتواتنيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است.

منتظر یاری سبزتان

یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط گمکرده |


خداوندا اكنون كه كوله باري از خستگي را بر روي دوش خود ميكشم و در اين مكان غريب بدون انكه كسي حرف مرا بفهمد تو را صدا ميزنم. ميدانم كه آنقدر از درگاه تو دور شده ام كه اگر حتي بلند ترين فرياد خود را بزنم صداي من هرگز به نزديكي عرش كبريايي تو نرسد. خداوندا در اين زماني كه انسانيت زير پاهاي مردم بسان برگ ها بي ارزش پاييز له و خرد ميشود و در زماني كه مردم براي چند تكه كاغذ رنگي همديگر را به پايين ترين چيز ميفروشند و تو آن بالا به آنها نگاه ميكني و حسرت ميخوري آيا صحيح است كه اين مردم را به حال خود واگذاري؟؟

تو دوباره انسان را آفريدي نميدانم در جواب فرشته ها كه گفتند چرا دوباره انسان را مي آفريني كه جنگ و خون و برادر كشي براه بيندازد؟، چه گفتي اما من اكنون از تو اين سوال را ميپرسم كه چرا جنگ و خون و برادر كشي را ميان انسانها آفريدي؟؟

من كه در اين زمان از خودم خالي شدم و نميدانم از اين زندگي چه ميخواهم و براي چه زنده هستم از تو كمك ميگيرم.

خدايا تو به من بگو كه چرا عشق واقعي را در دل مردم مرده و چرا همه پول را خداي خود ميدانند؟

امروز روز تازه اي ايست و من به اميد تو ميگويم:

خدايا به اميد تو نه به اميد خلق روزگار

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط گمکرده |


اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام    ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

   حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است     دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد   حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق   گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند   مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
حـــرف دل با گوش دل بشنیده است    او كـه حـــــق را در درونش دیده است!
روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"    حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال
یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان   عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان
یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام    بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام
روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم    بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود    جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود
حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست   حرف "پیمــان" و"حسینِ كیمیـــــا"ست
روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او   حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او
حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف   محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"
این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین    سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین
"بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند    حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند
از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار    او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار
از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد    این صــــــدا حتماً به جایی می رســد
"ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند    صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند
می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم    پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم
می كند چشم انتظاری ، "سوته دل"    در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل
همرهی درعشق ومستی" گم شدست"    او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست
درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد    دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد
آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما    حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا
در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست    تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت
با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود    حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود
رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز    لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!
ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او    هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او
هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت    روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت
"دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش   عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!
نكته هایش نكته هایی دلكش است    گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!

همـرهی دارم كـــه از من دور نیست

   نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!
قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند    شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!
قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز    سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز
پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون    یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"
حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش    یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش

او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند

    از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند
ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید    ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید
او از آمریـــــكا به ما دل بســته است    طفلكی شاید كه خیلی خسته است
من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست    نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟
لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت    چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست
روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت    تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت
ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست    كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!
او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت    با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست
ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است    حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است
این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند    مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند
هیچ تفسیری براین احساس نیست!!   جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست
ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم    شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم!
ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا    تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا
پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد    یــــــاد آویـنـــــــــی دمـــــادم زنده بـاد
امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید   چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید
مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید   از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید
گوشه ای افـتاده مست و باده نوش

در"همین دور و بر" امشب "خـروش"

این قسمت اختصاصی این وبلاگه

هر چی دل تنگت میخواد بگه اینجا بگو فقط درباره لینک و وبلاگ نباشه

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط گمکرده |


نميدونم از كجا شروع كنم وچطور با هات ارتباط برقرار كنم

بسكه ازت دورشدم نميدونم چطورصدايت كنم

ميخواستم بهترين  بهترين من خطابت كنم

ديدم در قلب شيطاني من بهترين بهترينهاي من تونيستي

ميخواستم بگويم اقاي من ديدم در دل سياهم جايي براي اقاييت نگذاشته ام

پس بهمون عادت ديرينه كه دراغازهرارتباطي هست ميگم

: سلام

امام زمان

خودت كه منو بهتر از خودم ميشناسي

من هموني هستم  كه وقتي نامت را ميشنيدم باحترامت از جايم بلند ميشدم

ودست بر روي سرم ميگذاشتم وبراي امدنت دعا ميكردم

ياد گرفته بودم كه قران كلام خداست براي همين خواندن قران را دوست داشتم

گوش من  فقط قران را ميپسنديد. براي همينهم شبها با صوت دلنشين عبدالباسط

وگوش دادن سوره مريم بخواب ميرفتم

گفته بودند قران معجزه است كليد تمام علوم دراين كتاب مقدس هست بدون وضو نبايد بان دست زد.

ومن هيچگاه تصور نميكردم روزي را شاهد باشم كه افراد زيادي نيتهاي پليد ونقشهاي شوم خود را پشت تقدس اين معجزه بزرگ پنهان كنندوبه دروغ نه اينكه بقران فقط سوگند ياد كنند بلكه با كمال وقاحت دست بر روي كلام الهي گذاشته واز قران بعنوان ابزاري براي رسيدن بنيات شوم خود بهره ببرند

گفته بودند نماز ستون دين شماست . ومنهم بنمازم اهميت ميدادم و سعي داشتم هميشه اول وقت بخوانمش

شنيده بودم كه فقط دل با ياد خدا ارام ميگيرد. براي همينهم سعي ميكردم هميشه بيادش  باشم

امام زمان

چه روزهايي بود روزهاي خوب من روزهايي كه كمي رنگ وبوي انتظارت را داشت

روزهاي اعتكاف ماه رجب ماه شعبان ماه رمضان يادش بخير.

لحظه هاي خوب دعا- دعاي كميل  دعاي عهد دعاي ندبه يادت بخير

مسجد گوهرشاد-حرم امام رضا مزار شهدا يادش بخير

وچه دوستان خوب وباصفاي داشتم.وچقدر انسانها را دوست داشتم

پسر فاطمه‌‍‌‌‌(ع)

باورم نميشودكه يك انسان اينقدر گذشته وحال واينده متغيير باشد

من اوني نيستم كه قبلا بودم الان نماز خواندم متفاوت شده فكرم رفتارم و....ديگر گوش من بصداهي ديگري عادت كرده واز شنيدن قران لذت نميبرد.

يوسف زهرا(س)

نميدانم – نميدانم- نميدانم- شايد من دچارترديد شده ام

و شايد جامعه اي كه من در ان زندگي ميكند نيز دچار ترديد شده

حالاباكمال مسرت درمجالس مشروبات الكلي صرف ميكنندومردان با كمال افتخارزيورالات طلااستفاده ميكنند

مرگ بر اسرائيل بر زبان جاري ميكنند اما:

درعمل لباسي ميخرند وميپوشندكه:

ومنافع ان بجيب صهيونيستاي يهودي ميرود تا:

با سود ان گلوله خريداري شود وقلب مسلماني را هدف گيرد.

ديگر خيلي از حرامها حلال بلكه لازم شده

ديگر مفاهيمي مانند دست دادن به نامحرم وحجاب ومحرم ونامحرم را كهنه ميدانند

دختران وخواهران مسلمان ما با چنان ارايشي در انظار ظاهر ميشوند

كه حتي كفاردركشورهايشان انگونه ظاهر نميشوند

نميخوام تقصيرات واشتباهات خودم را بپاي جامعه بنويسم

اما من در بدترين زمانه زندگي ميكنم

كه تشخيص حق وناحق ودرست ونادرست از يكديگرچندان ساده نيست

خوب من

امروزجمعه است وبيادجمعه هايي كه بيادت بودم مينويسم

و برای امدنت دعا میکنم

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

دل که تخته سیاه نیست که هر کس اومد روش بنویسه و هر کس هم که

رفت بشه اسمش رو پاک کرد

مگه دل چقدر جا داره؟... چقدر باید درد فراق رو تحمل کرد. تا

چقدر؟

وقتی تنهام ... در خلوت تنها یی هام فقط یاد تو هست که به من امید

میده. فقط یاد تو هست که منو به آرزوی دیدار می کشه . فقط یاد

توهست که منو به فردایی بهتر امید وار می کنه ... چی بگم؟! از دل

خسته و عاشقم؟

دلم برات تنگ شده گلم... بیا و تمام تارهای تنهایی رو پاره کن . بیا

و بر روی صفحه ی سیاه و دلتنگی هایم خط بکش بیا که منتظرتم هنوز

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط گمکرده |


اللهم لا تکلنا الی انفسناطرفه عین و لا اقل من ذلک

 

   خدایا،خدای مهربانم!

نمی دانم این احساس اسارت  ، این حس غریب دز ماندگی و این دست بستگی  در برابر تمنا های دل را چگونه برتابم 

 

    ....خدایا این دل بی قانون را  با چه قرار دادی به من بخشیدی ؟و آنگاه جایگاه خود نیز قرار دادی اش ...آخر خداوندا ! تو که میدانی ظرفیتهای مرا!تو که می دانستی چقدر ناتوانم و از دل ، تنها آشفتگی اش را و تنگی اش را اموخته ام ....،پس  چرا چنین گوهر گرانبهایی رابه دست همچو منی سپردی ، ودر مسیر تاراج راهزنانم قرار دادی؟

   خدایا! از دست خودم خسته ام و شکایت به سوی تو آورده ام....

 

                                    ....آه  خداوندا...  رهایم می کنی!!!؟؟

 

    آری میدانم که کمکم می کنی .  میدانم که مرا آفریدی تا یاری ام کنی .  می دانم که هر صبح با خورشید، آفتاب می شوی و بر من می تابی تا گرمم کنی .   میدانم که با نسیم می وزی و روحم را می نوازی تا بیدارم سازی ،   می دانم که با باران می باری تا طراوتم بخشی ...می دانم با آواز پرنده ، همراز می شوی تا بر گوش جانم نشینی .....و میدانم در دل موج می خروشی و با پاکی چشمه ساران می جوشی و بر کویر خشکیده ی احساسم ، جاری می شوی تا زندگی را در عمق خاک ضمیرم ، به ریشه های بی جان معرفتم بنوشانی .

 

    آری خدایا من خود نمی دانم که از کجا می دانم !!ولی تو می دانی که می دانم ،  عاشقانه دوست داری ام....عاشقانه به سوی خود می خوانی ام ، عاشقانه صدایم می کنی و عاشقانه می شنوی ام ..

  پس بشنو این آه از نهاد بر آمده ام را ، بشنو سکوتم را ، و بشکن دیواره های سخت وجودم را !.

 

    آنروز که دل را به من سپردی ، خواستی که باز به تو بسپارمش ، سپردم ،نکو داشتی اش و آرام بخشیدی اش . لیک قدر آرامشش ر ا انگار ندانستم  و یا شاید دانستم ولی آشفتگی اش را دوست تر داشتم . پس بر آشفتمش و بر کرانه  به تماشا ایستادمش .

   حال خداوندا ! در این سینه؛ پریشانخانه ای دارم که خود ساختمش ، غمکده ای که خود برپا کردم اش و  نا کجایی که خود بی نام و نشان نمودم اش....

 

...و اکنون تو ای کشتی نجات طوفانزدگان گم کرده راه ! پیش ازآ نکه  در تلاطم امواج پر خروش قلبم ، نابود گردم ، مرا دریاب و بگذار تا در پناه بادبانهای افراشته ات ، از آشفتگی این دل دریایی  لذتی بی انتها را تجربه کنم.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط گمکرده |


زندگي ارزش اون رو نداره كه براش زندگي كني.

بخدا قسم اشتياق من براي مرگ از اشتياق كودك گرسنه براي سينه مادر بيشتر زنده است

تا حالا به مفهوم زندگي دقت كردي ؟ چرا زندگي ميكني.

من كه تصميم گرفتم كه وبلاگم رو فقط براي معبود حقيقي به روز كنم اما بين اونا كس نوشته هاي عشقولانه هم ميذارم .

عش عشق چه زشته هر كي عاشق شد دعا كنيد بميره چون ادم نيست

من ديگه به عشق هم اعتقاد ندارم

ديگه دختر و پسر برام فرقي نمكينه

همه رو از يك چشم نگاه ميكنم همه يه جورن

به محض اينكه بتونم زندگيمو عوض كنم اونو عوض ميكنم به هر قيمتي كه شده ميرم يه جايي كه منو هيچكس نشناسه ديگه هم برنميگردم

به نظر من عشق امروزه لياقت زندگي رو نداره

من ديگه به مشكي هم اعتقاد ندارم

به نظر من همه رنگها يه رنگن رنگ خر كردنه ادماست كه به اين دنيا بيان

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط گمکرده |


دیگه از هر چی عشق و عاشقیه بدم میاد

از هر چی عاشقه بدم میاد

از زندگی بدم میاد

دیگه از  ادماي دور و برم بدم مياد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط گمکرده |


 

كسي به غير غم از من خبر نمي گيرد

سراغ از من خونين جگر نمي گيرد

هواي كوي تو دارم به سر ولي افسوس

دل شكسته من بال و پر نمي گيرد

در اين مصيبت جانسوز هيچكس جز اشك

ز داغهاي دلم پرده بر نمي گيرد

به ياد تو روي تو پيوسته اشك مي ريزم

چگونه در دل سنگ تو درد نمي گيرد

حكايت دل من در مقابل دل تو

چو آتشي است كه در چوب تر نمي گيرد

اگر چه چشم تو پيوسته تيغ در دست است

دلم به پيش تو هرگز سپر نمي گيرد

مرا ز پاي ميفكن كه در طريقت عشق

كسي به روي درختان تبر نمي گيرد

به پيش پاي كسي خاك راه بايد شد

كه جز شكسته دلان را به بر نمي گيرد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط گمکرده |


 

كسي به غير غم از من خبر نمي گيرد

سراغ از من خونين جگر نمي گيرد

هواي كوي تو دارم به سر ولي افسوس

دل شكسته من بال و پر نمي گيرد

در اين مصيبت جانسوز هيچكس جز اشك

ز داغهاي دلم پرده بر نمي گيرد

به ياد تو روي تو پيوسته اشك مي ريزم

چگونه در دل سنگ تو درد نمي گيرد

حكايت دل من در مقابل دل تو

چو آتشي است كه در چوب تر نمي گيرد

اگر چه چشم تو پيوسته تيغ در دست است

دلم به پيش تو هرگز سپر نمي گيرد

مرا ز پاي ميفكن كه در طريقت عشق

كسي به روي درختان تبر نمي گيرد

به پيش پاي كسي خاك راه بايد شد

كه جز شكسته دلان را به بر نمي گيرد

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط گمکرده |


امروز مشغول ورق زدن دفتري هستم كه مدت ها ست درچمدان فراموشيم در حال شمردن لايه هاي غبار رويش بود . دفتري از جنس عشق ، علاقه ، محبت و  ..

دفتري كه هر برگ آن با خط زيبا و عكس هاي دل دلرباي تو تزئين شده است .

هر بند آن خاطره با تو بودن را برايم زنده مي كند و هرعكسش همچون خنجري زهر آلود قلبم را مي سوزاند . 

دانه هاي اشك از گونه هايم سرازير مي شود و دفتر تشنه را سيراب مي كند . با خود مي گويم :

كاش به دنيا نمي آمدم  .

كاش تو را نمي ديدم .

كاش چشمهاي دلربا و معصوم تو را نگاه نمي كردم تا عشق را بياموزم .

كاش بوسه بر لبان سرخت نمي زدم تا شهد عشق را در وجودم بريزي .

كاش گرمي دستانت را روي صورتم حس نمي كردم تا محبت را بياموزم .

كاش گرمي نفست را بر روي صورتم حس نمي كردم .

كاش گرمي عشقت را در آغوش نمي گرفتم .

كاش رقص موهاي بلندت را در لاي انگشتانم نمي ديدم .

كاش لبخند هاي دلنشينت لرزه بر قلب عاشقم نمي انداخت .

كاش زيبايي وصف نشدني ات مرا اسير خود نمي كرد .

اي كاش ، كاش حقيقت داشت .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط گمکرده |


در كوچه تنهائيم ، خلوت مي كنم . روي سكويي گلي مي نشينم و زنوانم را در آغوش مي گيرم . سرم را روي آن تكيه مي دهم و چشمان اشك بارم را به جاده مي دوزم . جاده اي كه در انتهاي آن مسافري سكني كرده و قصد آمدن دارد .

مردي از جنس نور . مردي  كه آمدنش انقلابي است  نو ، سبز و......

روي پاهايم مي ايستم و روي سنگ فرش سرد كوچه تنهايي قدم مي زنم و صحنه هاي بي رحمي انسان هايي را از ذهن مي گذرانم كه حتي به طفل شير خوار نيز رحمي ندارند . انسان هايي كه احترامي براي عفت و شرف زنان و دختران تنها ندارند . آيا اينان انسانند ؟؟؟

انسان هاي آزاده اي را مي بينم كه بي  دليل در زير لگد هاي سهمگين طاغوت اسيرند .

سرم را رو به آسمان مي گيرم . آهي بلند از وجودم بر مي خيزد .

با دستانم اشك هايم را پاك مي كنم ولي بار اندوه بسيار است . نگاهم را به جاده مي دوزم ولي از او خبري نيست .

آسمان ساكت است . بادي در وجودش نمي وزد . بادي كه شايد عطر خوش يار را به مشامم برساند .

گوش هايم را روي سنگ فرش مي نهم تا صداي قد مهايش را بشنوم اما تنها صداي سكوتي مي آيد كه همه جا را تسخير كرده . دستانم را رو به آسمان مي گيرم و مي گويم : خداوندا انتظار شيرين است ولي ديدن مصيبت انسان هاي بي گناه دردناك و غير قابل تحمل .  پس رخصت ده ، رخصت ده تا بيايد .

بيايد و جهان را از شر چنين موجودات انسان نما خلاص سازد  و جهان سراسر ظلم و ستم  كنوني را به بوستاني تبديل نمايد كه هر كس در آن جز خوبي ، سبزي ، صداقت ، ياري و ....  چيزي نبيند .

طفل شير خوار در آغوش مادرش ، زنان و دختران در آزادي و انسان هاي آزاده ، هميشه آزاد .

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط گمکرده |


جون ميكنيم تو زندگي حس ميكنيم كه زنده ايم

جوونيها رو باختيمو فكر ميكنيم برنده ايم

نشون ميديم كه كوهيمو هيشكي حريفمون نشد

كوه شدن اختياري نيست زندگي مهربون نشد

تا يك شكسته ميبينيم واسش چه اشكها روونه

خودمونم خوب ميدونيم كه از دل تنگمونه

دل ميشكنيم ميسوزونيم اصلا مهم نيست واسمون

اما تا مارو ميشكنن ميناليم از دست زمون

****************************************

ظاهر كارم كه شده قهقه مون به آسمون

كلي برو بيا داريم اما چه قدر بي همزبون

گول ميزنيم خودمونو به آب و رنگه زندگي

عاشقي رو مي خواهيم ولي براي رفع خستگي

به سادگي دل ميديمو به سادگي دل ميكنيم

راي يه لحظه دلخوي به هر دري در ميزنيم

روز و شبامون ميگذرن بي خبر از دل پير شده

يادش بخير جووني رو وقتي ميگيم كه دير شده

*****************************************

با همه اون بردو باخت بايد كه ازنو زد و ساخت

بايد با اينه آشتي كرد بايد كه عشق رو خوب شناخت

جمله دوست دارم رو بايد بجاش گفت و شنيد

دارو باشيم نه داروغه بايد به آينه رسيد

*****************************************

واينگونه بود كه سياه پوش شهر سپيد دلان مشكي را رنگ عشق و عشق را رنگ زندگي دانست

باشد كه دارو باشيم نه داروغه  آن سان كه مشكي پوش......................

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سلام

من دیگه به بحث ادامه نمیدم چون وارد اعتقادات شما میشه و اعتقاد هر شخصی قابل احترامه اما اگر مایل باشید با هم در این باره بحث مفصلی خواهیم داشت ممنون

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سلام من متولد ابان هستم اينا رو مي ذارم تا با من بيشتر آشنا بشيد....

مشخصات متولدین آبان ماه

سمبل : عقرب

شعار متولدین آبان ماه : " من آرزو می کنم "

سیاره ی متولدین آبان ماه : پلوتون

عنصر وجود : آب

شخصیت : ثابت

فلز وجود : آهن

سنگ خوش یمن : سیلیس

رنگ محبوب : قرمز تیره

می گویند نیش عقرب نه از ره کینه است اقتضای خلقتش این است!

شما باور می کنید؟تازه اگز هم این طور باشد فرقی نمی کند نیش نیش است چه برای دفاع و چه برای زخم زدن هردو ممکن است بکشد .

در هر حال در مواجهه با این افراد هوای کار خودتان را داشته باشید . آن ها سعی می کنند اول طرف را هیپنوتیزم کنند . اکثر مردم از نگاه مداوم و یکنواخت متولدین آبان که بدون بهم خوردن پلک ها به آن ها زل می زنند احساس نراحتی می کنند . نگاه آن ها نافذ و عمیق و بی رحم روح را می شکافد و به درون انسان راه پیدا می کند . چشمانشان ممکن است به هر رنگی باشد ولی طریق نگاه کردنشان بهترین راه شناسایی آنها است .بعضی از آنها برای پنهان کردن رازشان حتی در تاریکی شب نیز عینک دودی به چشم می زنند .

متولد آبان متکی به نفس و مطمئن است .اوبخوبی می داند که کجا ایستاده و هرگز شکوه ابهامی در این مورد ندارد . او ظاهری سرد و بی روح مانند یک مجسمه گچی برای خویش ابتیاع کرده و آتش درون را در ظآن جای داده است . مهارت عقرب در بی تفاوت نشان دادن چهره و رفتار جالب است و کوچک ترین احساسی در او مشاهده نمی شود و معمولا عکس العملی از خود نشان نمی دهد . او سعی می کند مانند یک چشم الکترونیکی که سرد و بی تغاوت به اطراف می نگرد و چیزی از دیدش پنهان نمی ماند عمل کند و همان قدر بی احساس بنماید . خوش گویی و بد گووی کسی در ام اثر نمی کند خودش نیز تا حد امکان برای خوش آمد کسی لب به سخن نمی گشاید . او اهل شیرین زبانی و تعریف و تمجید نیست حتی اگر برای منظوری باشد .نهایت لطف ایشان در یک لبخند خلاصه می شود . بنابراین اگر کلام دلنوازی را از او شنیدید یا هنری را در شما ستود حرفش را جدی بگیرید و باور کنید . اما اگر حساس هستید از او نظر خواهی نکنید . او حقیقت محض را خواهد گفت و توجهی به تلخی و شیرینی آن ندارد . مهم این است که نظر او معمولا سنجیده و با ارزش و قابل مطالعه است .

قدرت بدنی متولد آبان معمولا زیاد است . بینی آنها در چهرشان مشخص و ابروان مرتب و پر پشت هستند . یک نیروی زیستی و حیاتی از آن ها متصاعد که با وجود اصرارشان برای پنهان ماندن آن ها را لو می دهد . اصولا قابلیت کنترل شخصیت در این افراد درخور ستایش است . آن ها در حساس ترین لحظات مانند مجسمه ای از یخ بدون حرکت باقی می مانند و آمرانه به چهره شان دستور سکوت می دهند و چهرشان عاجزانه اطاعت می کند . شما ایشان را هرگز در حالی که سرخ شده اند و یا رنگ از رویشان پریده است نخواهید دید . بهمین ترتیب در رفتارشان اعما وحشیان و عصبی و نا گهانی بچشم نمی خورد .

اگر یک نوع عقرب پر چانه و مشرب به تور شما خورد که رفتارش بسیار معمولی و عکس العمل هایش سریع و بی پروا بود خوب به چشمانش نگاه کنید . او مشغول بازیست یک بازی خطر ناک . در این حالت او بهتر می تواند خود را پنهان کند و طرف مقابل را بفریبد . او همان عقرب مصمم و جدیست که زندگیش برنامه ریزی شده و هدف هایش معین و نشانه گیری شده است . بله عقرب در هر حالتی که باشد عقرب است .

اما راجع به جذابیت و شیرینی جناب عقرب هم اجازه بدهید چیزی بگوییم . او مهربان دلسوز ضعفا و درماندگان است . اگر چه بعضی از آن ها تا حدی پیش می روند که خودشان را هم نیش می زنند اما اکثرا محبتشان عمیق و در دوستی پا برجا و وفادار هستند. اگر پسري از ماه آبان با دختري و يا بر عكس  ارتباط صميمانه پيدا كرد دختر را به آرزوهايش ميرساند. او در عشق ثابت قدم است و اگر از كسي خوشش آمد تا هميشه از او را دوست دارد و امكان ندارد از او دل ببرد مگر اينكه رفتاري از شخص مقابل ببيند (رفتاري مثل خيانت) كه در اين صورت عقرب ابتدا با نگاهي به طرف مقابل خود را براي جنگي سخت آماده ميكند و با اينكه ميداند پيروز جنگ اوست  اما تمام نيروي خود را آماده ميكند تا طرف مقابل خود را خرد كند او با امواجي كه از خود فقط براي شخص ميفرستد او را متوجه خود ميكند سپس در يك موقعيت مناسب طعم نيش خود را به شخص مقابل بزند. اما اگر بداند شخص مقابل او واقعا با اوست و هميشه با اوميماند دنيا را براي دوست خود به ارمغان مي آورد  در كل پسر هاي آبان همان كسي است كه دختر ها به دنبال او هستند و همان كسي است كه آرزوهاي دختران را به واقعيت مي رساند. اگر معولا او از كسي خوشش نمي آيد و يااگر خوشش آمد خصوصيات بالارا براي اوبه ارمغان مي آورد. اگر در اطراف شما كسي از متولد آبان هست او را امتحان كنيد و ببينيد نظر او نسبت به شما چيست اگر او از شما خوشش آمده باشد او را ترك نكنيد  و با او دست شويد ممكن است او براي چند بار اول جواب منفي بدهد ( البته بر خلاف ميل باطني خود) اما مطمئن با شيد اگر مطمئن شود واقعا مي خواهيد با او ارتباط  برقرار كنيدجواب او مثبت خواهد بود اما اگر ديديد كه او از شما خوشش نمي آيد بهتر است ارتباط خود را با او كمتر كنيد و يا حداقل تنها به همين ارتباط معمولي خود ادامه بدهيد و پافشاري نكنيد  چون ممكن است  نيش او را بچشيد. اگر خواستيد او را امتحان كنيد حواستان را جمع كنيد چون او از چهره طرف مقابل خود مي تواند بفهمد كه شخص مقابل چه منظوري دارد و براي چه كاري پيش او ميايد. پس حواستان را جمع كنيد.

همانطور كه گفتيم اگر متوجه شديد كه  او از شما خوشش ميايد از او جدا نشويد شايد او در ابتدا جواب منفي دهد اما با اينكه جواب منفي ميدهد اما شما را متوجه ميكند كه جواب شما مثبت است. اما اگر جواب او واقعا منفي بود او جواب را با صراحت و قاطعانه اعلام ميدارد.

مواظب باشيد او را براي شوخي امتحان نكنيد و يا اينكه فقط بدانيد ايا نسبت به شما علاقه دارد يا نه بخصوص متولدين آباني كه  در سال اژدها بدنيا آمده اند. چون ديگر آنموقع او آنچنان خشمگين و عصباني ميكنيد كه ديگر هيچكس قادر به مهار او نيست شايد به ظاهر ارام باشد اما در باطن او نسبت به شما آتشي مهيبي  بر پاست و منتظر اين است كه دو رگ اژدها و عقرب خود را با هم مخلوط كند و به شما ضربه اي بزند كه هيچ وقت او را فراموش نكنيد.

يكي از بهترين راههايي اينكه بفهميد ايا او علاقه به شما دارد يا نه اين است كه در خلوت  به او بفهمانيد كه ميخواهيد  بفهميد نظر او درباره خودتان چيست؟؟ مطمئن باشيد كه اگر بفهمد واقعا داريد از او سوال ميكنيد و قصد دست انداختن او را نداريد جواب  را با ملايمت به شما خواهد گفت. و چه در صورت مثبت بودن پاسخ يا چه در صورت منفي بودن جواب.        

او همسري مهربان  و پدري سختگير است و تكيه گاهي مناسب براي همسر خود ميباشد.

به طور معمول متولد آبان ماه ترس را نمی شناسد . آنها شجا عانه با سختی ها مواجه می شوند . و مطمئن هستند که بر هر مشکلی فائق می آیند . گاه آن ها به صورت یک مبارز جلوه می کنند و خطرات و دشواری ها را به مبارزه می طبند . حس فداکاری آنان در مقابل نوع بشر زیاد و وفاداریشان قابل تحسین است .

آن ها محبت توجه و انسانیت را هرگز فراموش نمی کنند و به خوبی پاسخ می دهند همان طور که ظلم و ستم را از یاد نمی برند .جواب ظالم به نحوی داده می شود که دیگر جرئت تکرار پیدا نمیکند و راهش را می گیرد و می رود . البته اگر با نوع خاصی از عقرب که رحم و شفقت را نمی شناسد طرف شده باشد مسلما آن قدر نیش نوش جان کرده که در آخر جانی برای بدر بردن در بدن از مهلکه برایش باقی نمانده است .

باز هم می گوییم نیش عقرب نه از ره کینه است . فرزند عقرب ممکن است سالها برای تلافی ذدر آوردن نقشه بکشد و با آن چهره ی آرم و متین در انتظار لحظه ی انتقام باقی بمیند .برای او مظلوم واقع شدن و ضربه دیدن بی معنیست و می گوید زدی ضربتی , ضربتی نوش کن . فراموش نکنید که سیاره ی متولدین این ماه پلوتو حاکم بر انرژی هسته ای است .

تصویر سلامت متولد آبان نمونه ی خوبی از طبیعت اوست . او می تواند با کار زیاد و اصولا با زیاده روی در هر چیز خود را نابود کند . همچنین می تواند با اراده و تصمیم بر یک بیماری خیلی سخت پیروز گردد . عقرب ها معمولا مریض نمی شوند و اگر شدند حتما بیماریشان خیلی جدیست . در آن زمان فقط یک استراحت روحی و جسمی بهترین مداوا برایشان محسوب می شود . اصولا بیماری در نواحی گلو , بینی , کبد و پا ها به سراغشان می آید .

زندگی و مرگ متولد این ماه را به خود مشغول می کند .او زیاد در مورد مرگ می اندیشد و لحظات زندگی را گرامی می شمارد . کشش زیادی نسبت به مذهب ندارد . مسئولیت اعما و رفتار خود را به خوبی می پذیرد . در روابط دوستی , فامیلی و عاطفی پایدار و کاملا قابل اطمینین است . روی هم رفته احساس یک قهرمان را دارد که زندگی خانواده و نزدیکانش به دست او سپرده شده .بی جهت هم نیست که گاهی به عقاب و گاهی به افعی تشبیهش می کنند .

هر چیزی را که مطعلق به خود بداند طلب می کند و در این مورد شوخی ندارد . موفقیت باید همواره از آن او باشد و پیشرفت و ترقی نیز بهمچنین . او به آرامی در انتظار شکار می نشیند و هنگامی که به خواست خود دست رسی پیدا مرد شدیدا کنترل کار را در دست می گیرد . عقرب معمولا هر کاری را که دلش بخواهد می کند و تصوری از شکست ندارد .اگر زمانی برای انجام کاری بهانه آورد آگاه باشید که تمایلی به انجام آن کار ندارد و اگر تمایل داشت هیچ چیز در جهان نمی تواند مانع او شود .

او ذاتا کنجکاو , حساس و زود رنج است . مانند یک کارگاه خصوصی مداما در حال تجسس می باشد . او راز زندگی را می داند و راه غلبه بر آن به خوبی می داند . اسرار کهن و رموز پیشینیا او را افسون می کند و مجذوب می سازد و از زیره آن چهره ی ساکت و بی حرکت , بهترین موسیقی دان ها و هنر پیشگان با احساس و کار آگا هان خوصوصی و بخصوص پزشکان و جرا حان زبر دست نمایان می شود . گاهی آ« ها تنها و آرام در کنار دریا سکنی می گزینندو گاه ( بلکه اکثرا)در نقش سیاستمدار با تجربه و متفکری نمایان می شوند . اما در هر حال که باشند بر هم ردیفشان برتری پیدا می کنند . آن ها این کار را به طوری طبیعی , مداوم و بدون دغ دغه انجام می دهند که بیشتر یک قسمت و سرنوشت به نظر می آید تا تصمیم و ارادهی شخصی .

حس ششم عقرب بسیار قوی است . شاید بهتر است بگوییم تمام احساسات او قوی هستند .او با ئنياي ماورا طبيعه ارتباطي قوي دارد و حتي چيزهايي ميبيند كه ديگران قادر به ديدن آنها نيستند.  او در ماه هشتم سال متولد شده و ذوران قبل یعنی طفولیت و جوانی و ازدواج را پشت سر گذاشته و برای احساس کردن به دنیا آمده است . " خواهش , میل و آرزو " شعار او و امور جنسی موضوع مورد توجه او در زندگیست .

در کتب قدیم ستاره شناسی آمده است که همواره در طول مدت یک سال قبل و یا یک سال بعد از تولد یک متولد آبان یک نفر از اعضای خانوادهی او فوت می کند . او به هیچ وجه پیش پا افتاده نیست و در هر صفی نفر اول است . راه پیشرفت را می داند و از پله های ترقی راحت و آسان بالا می رود .او قادر است تا آخرین پله و بلند ترین قله بدون صرف انرژِ اضافی صعود کند و در آخر , سر حال و شاد و خندان باشد . بی تفاوت , آرامش وکنترلی که بر اعصاب خود دارد او را سیاست مدار قابلی می کند . به طوری که بسیاری از سیاست مداران بزرگ جهان از این گروه بر خواسته اند . به همین دلیل است که ماه آبان را ماه سیاست نامگذاری کرده اند .

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط گمکرده |


یکی از قوانین وبلاگ اینه که هر وارد میشه باید نظر بده.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سلام

گفتید مشکی رنگ یکدستی نیست اما من از شما یه سوال می پرم شما یه رنگی رو بیارید که ۱-دورنگ نباشه ۲- به یکدستی رنگ مشکی برسه

تا حالا دقت کردید که رنگ سفید رنگه مرگه اینو من نمیگم تمام مردم دنیا و حتی طبیعت میگه

برف سفیده و با اومدنش تمام فضا رو سفید میکنه . در بیشتر مناطق دنیا از جمله هند وقتی یه نفر میمیره سفید می پوشن . از نظر روانشناسی اینجور که من شنیدم رنگه سفید رنگه مرگ و نابودی است تا حالا دقت کردید اگر مشکی نبود دنیا چه شکلی میشد البته هر رنگی اگر نبود دنیا فرق میکرد اما اون موقع ما بجای رنگ شب چه رنگ رو میذاشتیم تا جای خای مشکی رو پر کنه... .

میگن مشکی رو نپوشید چون افسردگی میاره اما تا حالا به رنگ خونه خدا دقت کردید حتی رنگ خونه خدا هم مشکی هست و مردمی که دور اون میگردند با لباس سفید هستند که این نشون میده همه در مقابل خدا برابراند و با لباس متحدالشکل میگن که این دنیا ارزش نداره و رنگی که میپوشن همون رنگیه که ادم میمیره به تنش میکنن و این نشون دهنده اینه که در مقابل خدا ما هیچ چیزی نیستیم که واقعا هم نیستیم.

در ضمن نگاهی به اطراف خودتون بیندازید میینبد بهترین حجاب چادر است و آن هم چادر مشکی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط گمکرده |


ما مشكي پوشان در رنگ مشكي چيزي ديديم كه در ديگر رنگها نديدم.

ما در رنگ مشكي عشق‌، يكرنگي و محبت را ديديم.

كاش ديگر رنگ رنگها هم مانند مشكي يكرنگ بودند.......

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

ن
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط گمکرده |


از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
 صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
 در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است 
                                                      "فریدون مشیری"
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

آرند كه واعظي سخنور

بر مجلس وعظ سايه گستر

از دفتر عشق نكته مي راند

و افسانه عاشقي همي خواند

خر گمشده اي بر او گذر كرد

وز گم شده خويش خبر كرد

زد بانگ كه كيست حاضر امروز

كز عشق نبوده خاطرافروز

ني محنت عشق ديده هرگز

ني جور تان كشيده هر گز

برخاست زجاي، ساده مردي

هرگز دلش نزاده دردي

كان كس منم اي ستوده دهر

كز عشق نبوده ام بهر

خر گم شده رابخواند كاي يار

اينك خر تو بيار افسار

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط گمکرده |


نظر یادتون نره
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط گمکرده |


اگر میخواهید شعر صدای پای اب سهراب با صدای خسرو شکیبایی رو بشنوید اینجا را کلیک کنید.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط گمکرده |


من برگشتم عاشق تر از همیشه

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط گمکرده |


از پس شيشۀ عينک، اُستاد
سرزنش بار به من مي‌نگرد
باز در چهرۀ من مي‌خواند
که چها بر دل من مي‌گذرد

مي‌کند مطلب خود را دنبال:
«بچه‌ها! عشق گناه است، گناه
واي اگر بر دل نوخواسته‌اي
لشگر عشق بتازد بيگاه».

مي‌نشينم، همه ساعت خاموش
با دل خويشتنم دنيائي‌ست
ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما
در دلم با غم تو غوغائي‌ست

مبصر امروز چو اسمم را خواند
بي‌خبر داد کشيدم: «غائب!»
رفقايم همگي خنديدند
که جنون گشته به طفلک غالب

بچه‌ها هيچ نمي‌دانستند
که من آنجايم و دل جاي دگر
دل آنهاست پي درس و کتاب
دل من در پي سوداي دگر

من به ياد تو و آن روز بهار
که تو را ديدم در جامۀ زرد
تو سخن گفتي، اما نه ز عشق
من سخن گفتم، اما نه ز درد

من به ياد تو و آن خاطره‌ها
ياد آن دوره که بگذشت چو باد
که در اين وقت به من مي‌نگرد
از پس شيشۀ عينک، استاد

با خيالت خوشم از اول زنگ
لحظه‌اي فارغ از اين دنيايم
زنگ خورده‌ست، «منوچهر» بيا
تو «فريدون» برو، من مي‌آيم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط گمکرده |