تبليغاتX
مجنون یار

اینکه آدم از یه بلندی پرت بشه و محکم بخوره کف زمین خیلی درد داره ولی , زود همه چیز تموم میشه
اینکه آدم توی آتیش جزغاله بشه و بسوزه خیلی بیشتر درد داره ولی ,
یه خورده بعد همه چیز تموم میشه
اینکه آدم بیفته توی آب و دست و پا بزنه و خفه بشه بازم خیلی درد داره ولی ,
زود همه چیز تموم میشه
اینکه آدم وسط یه اتوبان گیر کنه به یه کامیون و همسطح آسفالت له بشه خیلی درد داره ولی بازم
همه چیز زود تموم میشه ,
ولی می دونی چیه , چند روزه دارم به این فکر می کنم که
اینکه آدم بمیره و بعد از مرگش یه سری چیزا رو بفهمه , یه سری چیزا که ازش قایم شده بود ,
یه سری چیزا رو ببینه , که توی زنده بودنش روحشم ازون کارا خبر نداشت ,
و اینکه خوب حالیش بشه که توی زنده بودنش چقدر ساده لوح بوده و احمق ,
از همه اینا بیشتر درد داره ,
خیلی بیشتر درد داره
و ازون بدتر اینکه ,
هیچوقت هم تموم نمیشه
شاید به خاطر همینه که تازگی از مردن می ترسم
آخه به احمقانه زندگی کردن و ساده لوح زیستن عادت کردم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دانی که عشق چيست؟

عشق: سرانجام يه آغاز

عشق: وجود آزادی

عشق: برهنه رسوا

عشق: ترنم باران

عشق:سرمای زمستان

عشق: برگهای سبز پائيز

عشق: غروب زيبای خورشيد

عشق: اشکهای ريخته شده برروی زمين

و عشق شکستن غرور يک جوان

پس چرا ما عشقو دست کم ميگيريم . چرا بايد هميشه آخر عشق نا بودی باشه بيای بسازيم او زندگی رو که دوسش داريم در کنار کسی که دوسش داريم بله بايد زندگی کرد تا بتوان خوشبخت شد حالا مگر ميشه يه نفر بدون عشق زندگی کنه نه هر گز نميشه وای جوانان انديشه کنيد دز موزد آينده  در مورد زندگی آينده خود که گذشته ها گذشته*

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط گمکرده |


غم عاشق...

دنیا رو نفرین میکنم وقتی که از تو دورم

عکس تو هر نیمه شب با اشک چشم میشورم

اونقده گریه میکنم تا خواب سراغم بیاد

بهار رویای تو....سراغ باغم بیاد

وقت ملاقات تو با من هنوز تو خوابه

بلبل توی زمستون....به یاد گل میخوابه

چرا رسم زمونه ...فراق هر چی عاشقهک
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

 یه روز دوستی از عشق پرسید:

 فرق ما دو تا چیه؟

عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه

 عشق از دوستی پرسید:

 حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟

 دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط گمکرده |


حقيقت انسان به آنچه اظهار ميکند نيست، بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است .بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش بسپار ...

 

غم آمد كه نامهرباني كند ،براي دلم نوحه‌خواني كند ،تمام غزلهاي سبز مرا درون خودش بايگاني كند، و ترسم از اين است يك روز باد، بهار دلم را خزاني كند ،چرا رفت و هرگز به يادش نبود، از اين خسته دل قدرداني كند، خلاصه بگويم نمي‌بخشمش ،مگر عشق پادرمياني كند

 

هلن كلر مي گويد:'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم ...


 

آنگاه كه زندگي همچون ترانه اي جاري مي گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زماني آشكار مي گردد كه در شرايط آشفته نيزلبخند به لب دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط پریا |


لطفا نظرتون رو بگید

عشق چیست؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط گمکرده |


ميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام، اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم ...

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
 
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
 
 خودش جلب مي كنه،

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو آنقدر تماشا
 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
 
 اون ستاره نيست.
 
اون موقعي است كه تموم غم هاي دنيا
 
هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
 

              

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي....

 
باز هم زندگي مي كني...نفس مي كشي و

دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
 
 ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
 
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
 
 
 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
 
 يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
 
 كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط پریا |


چنين گفت زردشت:....عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط گمکرده |


شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست ،اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود...

چه کسي خواهد ديد مردنم را بي تو ،گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد، آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي روي خندان تورا کاشکي ميديم ،شانه بالا زدنت رابي قيد، و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد ،و تکان دادن سر ،چه کسي باور کردجنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ،ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي    (حمید مصدق)

 

کاش قلبم درد تنهايي نداشت، چهره ام هرگز پريشاني نداشت ،برگهاي آخر تقويم عشق، حرفي از يک روز باراني نداشت

اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه مادر ، همه چيز را فراموش مي کردم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط پریا |


من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم. به هوس بازي اين بي خبران

 مي خندم. هر که آرد سخن از عشق به آن مي خندم.خنده تلخ من از گريه

 غم انگيزتر است کارم از گريه گذشته به آن مي خندم.


خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم ديدم تمام اشکهايم را براي به

دست آوردنت ريخته ام.


اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست.

همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط گمکرده |



تفاوتهاي خون و اشک 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه. 6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه! 7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن.

نظر یکی از بازدید کننده ها با اسم فاطی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط گمکرده |


هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد....به که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم وسطه يه مرداب بزرگ .... حالا که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم ... حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودش رو وقف مرداب کرده بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط پریا |


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه... کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

 

خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است... خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد... خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده... خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده... خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط پریا |


اگر خواستي بيايي من همانجايي هستم که بودم.. همانجايي که رهايم کردي.. من اينجا دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است..بيا ره توشه برداريم و قدم در راه بي برگشت بگذاريم.. ببينيم آسمان هر جا همين رنگ است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط پریا |


خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من آنقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد ...

 

فاصله، فاصله را تو يادم دادي، وقتي با لبخند دور شدي از من ،عکاس بهتر از ما فاصله را ميداند، تو در عکس نيستي فاصله يعني تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط پریا |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط گمکرده |


انسان با 3 بوسه تكميل ميشود:

1)بوسه ي مادر كه با آن پا به عرصه خاكي ميگذارد  2) بوسه ي عشقی که با آن يك عمر زندگي ميكند 3)بوسه خاك كه با ان پا به عرصه ابديت ميگذارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط پریا |


تقديم به تو كه مي آيي

گل چه ارزشي دارد براي قدمهاي تو

جان را فرش راهت مي كنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
 
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر ادر دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
 با نگاهي كه رنگ مستي داشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط گمکرده |


اگه اشک ریختن در فراغش گناهه .....

اگه بغض کردن وقت رفتنش گناهه......

اگه احساس تنهائی کردن توی بی کسی ها گناهه.....

     پس روی قبرم بنویسید...

                     گناهکارترین آدم روی زمینم.       

                     

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط گمکرده |


کشتي در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي کوچک بي آب و علفي شنا کنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ کاري نمي توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اينکه ببينند دعاي کدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد.سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.هفته ي بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست .فردا کشتي ديگري غرق شد زني نجات يافت و به مرد رسيد.در سمت ديگر مرد دوم هيچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه لباس و غذاي بيشتري خواست. فردا به صورتي معجزه وار تمام چيز هايي که خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت.دست آخر مرد اول از خدا کشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتي اي آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت:مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا که درخواست هاي او پاسخ داده نشد(پس همين جا بماند بهتراست.)زمان حرکت کشتي ندايي از آسمان پرسيد:(چرا همسفر خود را در جزيره رها مي کني؟) پاسخ داد :(اين نعمت هايي که بدست آورده ام همه مال خودم است .همه را خود در خواست کر ده ام. در خواست هاي او که پذيرفته نشد ،پس لياقت اين چيز ها را ندارد.)ندا مرد را سرزنش کرد:(اشتباه مي کني. زماني که تنها خواسته ي او را اجابت کردم اين نعمت ها به تو رسيد.) مرد با حيرت پرسيد:( او از تو چه خواست که بايد مديون او باشم؟) (از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم.) بايد بدانيم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نيست، نتيجه ي دعاي ديگران براي ماست. شاد باشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط پریا |


به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت،به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند

باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز
فقط کافي است عاشقا نه به آسمان نگاه کني
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط پریا |


دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

 

همه چيز را با يک جمله خراب کردي و رفتي

رفتي!خيلي ساده!

وقتي نفس نفس تنهايي برسرم آوار ميشد و نفسم کم مي آمد . تو فقط به تماشا نشستي وهيچ نگفتي.

امروز

که ديگر از لابلاي پاره آجرها

روزنه اي ـ به اندازه نفس کشيدنم ـ بازکرده ام

فقط ساکت باش

ودگر هيچ مگوي.

روزنه ام را خراب نکن.

شايد ،شايد وقتي ديگرحرفهايت را بازهم گوش بدهم ،شايد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط پریا |


هميشه كساني ما را تنها مي گزارند كه بيشتر از همه دوستشان داريم هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است...

 

آسمان هفت طبقه دارد ، زمين هم هفت طبقه دارد. با همه اينها آسمان و زمين آنقدرها بزرگ نيستند که بتوانند خدا را در خود جاي دهند. ولي ... در قلب انسان به اندازه کافي براي او جا هست

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط پریا |


زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط پریا |


زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط پریا |


در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط پریا |


مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها ازچشمات جاري ميشه
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط پریا |


روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط پریا |


من تمنا کردم که تو با من باشی / تو به من گفتی:هرگز هرگز / پاسخی سخت و درشت / و مرا غصه این هرگز کشت...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط پریا |


دوباره  شب  که  ميرسد ،  پر  از  ستاره  ميشوم
دوباره  واژه هاي خيس ،  پر از  ترانه  ميشوم
دوباره  باد  ميبرد ، مرا
 به  لانه ي   فرشتگان 
 ميان ابرهاي بي کسي و لخته لخته آسمان
دوباره ماه ميشوم ، دوباره باغ ميشوم
مهتاب اگر نشد، نشد!
خودم چراغ ميشوم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط پریا |


درک کهکشانها انقدر دشوار نيست

که فهم انگيزه ي رفتار و کردار آدمها

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط پریا |


اگر نمي‌توانم هميشه مال تو باشم
اجازه بده گاهي، زماني از آن تو باشم
و اگر نمي‌توانم گاهي زماني از آن تو باشم
بگذار هروقت که تو مي‌گويي، کنار تو باشم ...
خواهش مي‌کنم بگذار در زندگي تو، دست‌ کم چيزي باشم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط پریا |


دو فرشته مسافر در منزل خانواده ي ثروتمندي توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند.آن خانواده گستاخي کردندو اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه ي داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضاي کوچکي از زير زمين خانه را اختصاص دادند.همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روي زمين سخت بودند فرشته ي پيرتر سوراخي در ديوار ديد و روي آن را پوشاند.فرشته ي جوان تر علت را پرسيد واو گفت:((چيزها هميشه آن طوري نيستند که به نظر مي رسند.))شب بعدفرشته ها به خانه ي زوج کشاورز بسيار فقير اما مهمان نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختيار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند.صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گريان ديدند. نتها گاوشان که شيرش تنها منبع درآمدشان بود در مزرعه مرده بود.فرشته جوانتر به خشم آمد وبه فرشته ی پیرتر گفت:چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده ی دومی چیزی نداشتند اما همان را با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد.فرشته ی پیرترپاسخ داد:(( چيزها هميشه آن طوري نيستند که به نظر می رسند.)) شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند.از آنجا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد.شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته ی مرگ به سراغ همسرش آمد.من در ازا گاو را به او دادم.چيزها هميشه آن طوري نيستند که به نظر می رسند.هنگامی که اوضاع ظاهرا بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست.فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط پریا |


اشتباه قشنگ ما۰ به کساني عشق ورزيديم که هيچ وقت باران خيسشان نکرده بود و شبي زير ريزش اشک هايمان غرق شدند
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط پریا |


هميشه با بدست اوردن اون کسي که دوستش داري نميتوني صاحبش بشي گاهي وقت ها لازمه که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط پریا |


سهراب گفتي چشم ها را بايد شست شستم ولي...گفتي جور ديگر بايد ديد ديدم ولي...گفتي زير باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت ديوانه ي باران نديده...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط پریا |


نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد در نگاهش هزاران شور عشق خواندم نگاهم کرد نگاهم کرد ولي بعد ها فهميدم او فقط نگاهم کرد...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط پریا |


 

 

عزیز من یه مشکلی برام پیش اومده و بهمین دلیل کمتر آپدیت می کنم . از این بابت منو ببخشید .


+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دخترا هیچ وقت این کارا روانجام نمی دهند یعنی عمرا انجام بدن!

1.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن

2. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است

4. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن

5. تمام طلا جواهراشون اصل اصله

6. هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی دارن که مرتبش می کنن

7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن

8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی رن بیرون باورکنین

9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن

10 . همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط نگاه بود )

11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن تفلی ها خونه بابا شون همه چی دادشتن

12. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و خاکستری بنفش وزرد و قرمز و...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط گمکرده |


خواهرها چند نوع داداش دارند؟

 1.داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن

 2.داداش خرزور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره

 3.داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه

4.داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه

 5.داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه

 6.داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش)

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط گمکرده |


اینکه آدم از یه بلندی پرت بشه و محکم بخوره کف زمین خیلی درد داره ولی , زود همه چیز تموم میشه اینکه آدم توی آتیش جزغاله بشه و بسوزه خیلی بیشتر درد داره ولی , یه خورده بعد همه چیز تموم میشه اینکه آدم بیفته توی آب و دست و پا بزنه و خفه بشه بازم خیلی درد داره ولی , زود همه چیز تموم میشه اینکه آدم وسط یه اتوبان گیر کنه به یه کامیون و همسطح آسفالت له بشه خیلی درد داره ولی بازم همه چیز زود تموم میشه , ولی می دونی چیه , چند روزه دارم به این فکر می کنم که اینکه آدم بمیره و بعد از مرگش یه سری چیزا رو بفهمه , یه سری چیزا که ازش قایم شده بود , یه سری چیزا رو ببینه , که توی زنده بودنش روحشم ازون کارا خبر نداشت , و اینکه خوب حالیش بشه که توی زنده بودنش چقدر ساده لوح بوده و احمق , از همه اینا بیشتر درد داره , خیلی بیشتر درد داره و ازون بدتر اینکه , هیچوقت هم تموم نمیشه شاید به خاطر همینه که تازگی از مردن می ترسم آخه به احمقانه زندگی کردن و ساده لوح زیستن عادت کردم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط گمکرده |