تبليغاتX
مجنون یار
يه روز بهم گفت: "ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز ديگه بهم گفت: "ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام. *

يه روز ديگه گفت: "ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها. *

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

يه روز تو نامه اش نوشت: "من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي  خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه

اينه كه نمي دونه من هنوز خيلي تنهام.*!!!

 

از وبلاگ:

http://marmarjoon.blogfa.com/

 

 

 


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پریا |




 بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
 چادر نيلوفري رنگ غروب
 تك درختي خشك در پهناي دشت
 تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
 از كبود آسمان هاي روشني
 مي گريزد جانب آفاق دور
 در افق بر لاله سرخ شفق
 مي چكد از ابرها باران نور
 مي گشايد دود شب آغوش خويش
 زندگي را تنگ مي گيرد به بر
 باد وحشي مي دود در كوچه ها
 تيرگي سر مي شكد از بام و در
 شهر مي خوابد به لالاي سكوت
 اختران نجوا كنان بر بام شب
 نرم نرمك باده مهتاب را
 ماه مي ريزد درون جام شب
 نيمه شب ابري به پهناي سپهر
 مي رسد از راه و مي تازد به ماه 
 جغد مي خندد به روي كاج پير
 شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
 اي اميد نا اميدي هاي من
 برق چشمان تو همچون آفتاب
 مي درخشد بر رخ فرداي من 
 فريدون مشيری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط دوست |




 اگر كه عشق نباشد
 به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس
 شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.
 و تا قيامتِ خاك
 تمامِ مردهِ شومم را
 از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس
 شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد
 و تا شكستنِ تاك
 شرابِ كهنه روحم را
 از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
 شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
 و تا غمي غمناك
 تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
 از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
 شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
 و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
 تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
 از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
 شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
 و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
 صدايِ سرخِ گلويم را
 از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 مي
 مي
 رم.

 اقبال ولی پور هفشجانی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط دوست |


پسر A :هيچ ميدوني من چقدر دوست دارم!خيلي وقته ميخوام بهت بگم ولي ترديد داشتم...ميترسيدم از دستت بدم،ديگه امروز دل رو به دريا زدم!

دخترک سعي ميکنه بهش يه لبخند بزنه و موضوع رو خيلي راحت عوض ميکنه!!

شب از پنجره اتاقش داره آسمون رونگاه ميکنه،يه دفعه از حرفهاي پسره خندش ميگيره از ته دل ميخنده...چطور همچين حرفه خنده داري رو به من زد؟ما که فقط دوستيم!ديگه نبايد ببينمش که فراموشم کنه!!!خوب بيچاره نميدونه که تک ستاره ي آسمون من يه نفر ديگه است...

دخترک:هيچ ميدوني من چقدر دوست دارم!خيلي وقته ميخوام بهت بگم ولي ترديد داشتم...ميترسيدم از دستت بدم،ديگه امروز دل رو به دريا زدم!

پسر B :سعي ميکنه به دخترک  يه لبخند بزنه و موضوع رو خيلي راحت عوض ميکنه!

دخترک شب داره آسمون رونگاه ميکنه،ديگه نميخنده...به عشقش فکر ميکنه...::چطور ميتونه اينقدر سنگدل باشه؟!چطور اينهمه عشقي که توي چشمام موج ميزنه رو نميبينه؟!ديگه غرورمو هم که زير پا گذاشتم و حرف دل رو زدم!آخه مگه ادم ميتونه اينقدر بي احساس و سنگدل باشه؟!يه دفعه حرفهاي پسرA مثل جرقه از ذهنش ميگذره، آره ادم ميتونه اينقدر سنگدل باشه درست عين خودم...

اگه به اکثر رابطه ها دقت کنين همينجورين،داريم به دنبال کسي ميريم،حاضريم همه عشقمون رو بهش تقديم کنيم، غافل از اينکه عشق ما خودش دلبسته ي ديگريست حتي حاضر نيست نيم نگاهي به پشت سرش بندازه تا اونهمه عشق رو ببينه...خوب خود ما هم يه نيم نگاهي به عقب بندازيم بد نيست، شايد ما هم تمومه دنياي يه کسي باشيم که داره پشت سرمون به دنبال ما مياد و تمومه آرزوش اينه که ما برگرديم پشت سرمونو نگاه کنيم و اونهمه عشق رو ببينيم...!

 (از وبلاگ دوست گلم یکتا :

 http://soul-fly.blogfa.com/)

 

من صبورم اما . . . بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط پریا |


میشه تو گریه های شب علی رو عاشقانه دید

 میشه تو سفره سحر خدا رو عارفانه دید

       

                                                            

                                                          

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط پریا |


رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگی رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد
زندگی می کنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط پریا |


هنوز هم ذهن من در پس غبار گذشت زمان ،مي نگارد چهره ات را و قلب من در شوق ديدارت مي تپد ،هر چند فرسنگ ها از تو دورم ،ولي باکي نيست من به فردائي مي انديشم که عطر دل انگيز حضورت مرا آسمانی نمايد،  کاش چنین فردایی باشد....


 


 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن  که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد  


 

 


 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

 وگريست...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط پریا |


عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني، ولي اگر فرا موشش كردي ،تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي ،چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود...



 

عشق اين نيست که يک نفر با تو،توی بارون راه بره تا هر دوتون خيس بشين.......عشق اونه که يک نفر تو بارون چتر تو بشه تا تو خيس نشي و تو نفهمي چرا خيس نشدي...!!


 


 

آرزو دارم شبي عاشق شوي ،


آرزو دارم بفهمي درد را ،

 تلخي برخوردهاي سرد را ،

              مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني ،

       مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني ،

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من ،نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط پریا |


اگه يك روز فكر كردي نبودن

 يه كسي بهتر از بودنش است،

چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بیاور،

اگه چشمات خيس شد

 بدون داري به خودت دروغ ميگي و

 هنوز دوستش داري...

 

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد...

 

 

برنامه ريزي لزوما بد نيست اما عاشق شدن طبق برنامه ديوانگي محض است!

 

 

سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني...!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط پریا |


نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد ...

 

بهش گفتم : کمک مي خواي؟

 

گفت : نه

 

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم

 

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم

 

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم !

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ...

 

ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

 


ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره

 

گفت و تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد ..
 

و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم ...
 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!!

 

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم .

 

برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم...

 

اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم !!!

 

گفت و اين بار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط پریا |


 

 
تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته

عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط دوست |


توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره   

  چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره 

 واسه من واسه من تنهایی درد"درد هیچکسو نداشتن 

  هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن 

  دیگه باور کردم که باید تنها بمونم 

  تا دم لحظه ی اخر شعر تنهایی بخونم

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط دوست |


اولين فيلمي كه صحبت كردم دختر نمكزار محصول ايتاليا بود. در آن فيلم فريدن سقفي به جاي مارچلو ماسترياني صحبت مي‌كرد و مرحوم ايرج دوستدار نقش منفي فيلم را مي‌گفت. در هر فيلمي يك كمدين كوچكي بود همراه با رل اول فيلم كه به آن جيمي مي‌گفتند كه آنرا به من دادند و در اولين روز كارم من جاي نقش دوم فيلم صحبت كردم. آن موقع مثل الان نبود كه گوشي داشته باشيم. تكرار هم نداشتيم و همه تكه‌ها سريع ضبط مي‌شد. كار خوب درآمد و تشويقم كردند من هم در دوبله ماندم و رسيدم در حد مدير دوبلاژ و رل‌هاي سنگين را دوبله كردم.

قديم، وضعيت دوبله خيلي خوب بود. دوبله هم فن است و هم هنر. به غير از اينكه حالت هنرپيشه را حفظ مي‌كني بايد مواظب لب و دهن هم باشي و دو تا كار را در يك زمان انجام دهي. اينكه الان بعضي از دوبله‌ها خوب نمي‌شود طرف مي‌آيد لب و دهن را ميزان كند حال از بين مي‌رود و مياد حال را درست كند لب و دهن از بين مي‌رود!. تا قبل از فيلم اشك‌ها و لبخندها دوبله ما در دنيا دوم بود. ايتاليايي‌ها موسيقي هم دوبله مي‌كردند بعد از اينكه ما هم شروع به اين كار كردم يك شديم و واقعا كارمان سبك بود ولي الان اينطور نيستيم و خراب شديم.  اول اينكه يك مقدار از آن گوينده‌ها نيستند. بعد هم كار بي‌ارزش شده و برايشان مهم نيست مثل آنوقت‌ها حالت داشته باشند فقط مي‌خواهند صدا فارسي بشود تا مشتري بفهمد. الان 70، 80 درصد فيلمهايمان خوب دوبله نمي‌شوند.

همزمان با دوبله، وارد راديو شدم و اجراي برنامه‌ها را از جمله داستان شب به عهده داشتم. 21 سالم بود كه با شروع كار تلويزيون در ايران و آن موقع كه هنوز كسي نمي‌دانست تلويزيون چي است من به همراه مرحوم تابش، متوجه و مرحوم مبشر شب در تلويزيون ظاهر شديم و به مردم گفتيم تلويزيون چي است و بعد يواش يواش برنامه گذاشتيم. بعد از سال 40 در چند فيلم سينمايي مثل لاله آتشين (مرحوم محمود نوذري) افق روشن (مهدي امير قاسم خاني) بازي كردم. اين كارها را دوست نداشتم. پارس فيلم پيش دكتر كوشان مي‌رفتم و در آنجا كه مرتب فيلم تهيه مي‌شد كار ياد مي‌گرفتم و يكي هم كه نمي‌آمد من نقش آن را مي‌گرفتم. دو سه تا سناريو هم نوشتم در واقع آنجا من طرح كاد بودم. چهار فيلم هم براي دكتر اسماعيل كوشان بازي كردم فيلم‌هاي حسين كرد و امير ارسلان نامدار 1345، گوهر شب چراغ 1346، غروب بت پرستان 1347.

كار بازيگري را دوست نداشتم و فهميدم اين طرف دوربين بيشتر به درد مي‌خورم. سال 50 فيلم ايوالله را ساختم كه با آن بليط هجده زار و دو تومان در همان هفته اول 700 هزار تومان فروخت و هنوز هم جزو ده فيلم پرفروش سينماي ايران است. آن موقع اگر يك فيلم در سه هفته 400 هزار تومان در 10 سينما مي‌فروخت همه به هم تبريك مي‌گفتند.

من كاشف آغاسي بودم و براي اولين بار او را وارد راديو و سينما كردم. وقتي نقش اول ايوالله را به او دادم تمام مدت تا وقتي كه فيلم اكران شد هر كسي كه من را ديد ايراد گرفت كه چرا نقش اول فيلمم را به او دادم من هم در جواب مي‌گفتم يك فكرهايي كردم. همه فكر مي‌كنند آغاسي نفت فروش بوده در حاليكه اين نبود هنگامي كه انگليسي‌ها در خوزستان لوله كشي نفت مي‌كردند آغاسي دنبال آنها مي‌رفته و با گوني شيشه‌هاي آبجوي آنها را جمع مي‌كرده و در شهر مي‌فروخت. اين را هم نمي‌شد در فيلم نشان داد. من برايش داستان ديگري ساختم نعمت نفي هم از آن وقتيكه فكر مي‌كردند اين نفت فروش است و رويش ماند. من دو فيلم از آغاسي ساختم كه او نقش خود را داشت. در فيلم‌هاي بعدي آمدند و به او نقش دادند نگرفت تا اينكه ايرج صادقپور فراش باشي را ساخت كه آن هم موفق بود.

دو فيلم ديگري هم كه ساختم (خيلي هم ممنون و خيالاتي) پرفروش شد اما مثل اولي نبود. بعد از خيالاتي ديدم كارفرمايشي شد و تهيه كننده مي‌گويد سناريو خوب است ولي اين آدمها را بگذار و اينجا را اينجوري كن كارها را به اين شكل شده بود كه سينما را ول كردم. بعد از سينما در دوبله و راديو بودم و در تلويزيون هم برنامه چهره‌ها را داشتم كه برنامه خيلي موفقي بود. از بعد از انقلاب تا سال 59 بيكار بودم ممنوع‌الكار نبودم ولي من را خبر نكردند. من از اول تا به حال كارمند قراردادي صدا و سيما بودم و چون رسمي نبودم هنگام كار از من دعوت مي‌كردند تا اينكه براي صبح جمعه با شما توسط احمد شيشه‌گران دعوت به كار شدم. اين برنامه تا سه چهار سال پيش كه جلويش را گرفتند پخش مي‌شد پنج شش ماه هم تكرار برنامه‌هاي گذشته را پخش مي‌كردند تا اينكه كاردان، همان برنامه 5 شنبه‌ها را به جمعه منتقل كرد كه موفق هم نبود.

اخيرا هم برنامه را به سعيد توكل دادند كه در واقع ته مانده و عكس برگردان صبح جمعه با شما با همان عوامل قبلي به جز من و خانم بهروان و احمد شيشه‌گران است و اصلا ما را خبر نكردند. برنامه‌اي با نام برگ سياه تاريخ براي تلويزيون تهيه مي‌شد و به من گفتند چون تو از نوشته نمي‌خواني دلمان مي‌خواهد تو صحبت كني كه من به عنوان خبرنگار با سيزده خونخوار تاريخ مصاحبه مي‌كردم و در برنامه كودك پخش مي‌شد. تهيه كننده اين برنامه پول ما را خورد و به ‌آمريكا رفت. مدتي، زده شده بودم كه بعد از اين همه سال، پول ما را هم مثل اين جوان‌ها بخورند مدتي كار نكردم تا اينكه مسابقه‌ي هفته به من پيشنهاد شد.

مسابقه‌ي هفته سالها، جزو موفق‌ترين برنامه‌هاي تلويزيوني بود تا اينكه آقاي پورنجاتي قائم مقام وقت سازمان گفت كه سوال‌هاي مذهبي آن را زياد كنيد و زنها نباشند. بعد دوباره تغيير كرد تا اينكه گفتند نمي‌خواهيم البته الان به جاي 10 نفر 9 نفره آنرا گذاشتند كه جالب نيست.

مجموعه طنزي به اسم جدي نگيريد هم توسط عبدالهي و توكلي ساخته مي‌شد كه من گوينده‌اش بودم و بيشتر همان بچه‌هاي صبح جمعه بودند كه به تلويزيون آمده بودند. از سال 72 تا 77 در تئاتر گلريز 5 نمايش طنز به روي صحنه برديم كه از نظر تماشاگر هنوز ركورد آن شكسته نشده است. گاهي وقت‌ها آنقدر تماشاگر زياد بود كه تا 6 اجرا در روز مي‌گذاشتيم اين نمايش‌ها را من مي‌نوشتم و مجيد جعفري كارگرداني مي‌كرد.

آن زمان كه تئاتر كار مي‌كردم شخصي پيش من آمد و پيشنهاد داد تا لطيفه‌هايم را جمع كنم تا يك كتاب درست كنيم كه خيلي هم استقبال شد. لطيفه‌هاي جيبي 6 سال است كه پشت سر هم با ده هزار تيراژ تجديد چاپ مي‌شود. دو سال و نيم به خاطر ناراحتي قلبي در بيمارستان و دو سال و نيم هم به خاطر بدهي كه بابت يكي از دوستانم پيش آمد و امضا بالاش دادم زندان بودم. در زندان هم براي زنداني‌ها برنامه مي‌گذاشتم و همچنين طرح سه سريال و فيلم و يك راه شب براي راديو نوشتم.

آن موقع هم اولين كسيكه راه شب را تكان داد و سبك آن را عوض كرد من بودم كه البته الان خرابش كردند. اولين سريالي كه در عمرم بازي كردم كوچه اقاقيا بود. كار سريال به من خيلي پيشنهاد مي‌شد يا داستانش را نمي‌پسنديدم و يا كارگردانش مورد طبعم نبود.

در برنامه جدي نگيريد يك مسابقه 5 دقيقه‌اي داشتيم كه عطاران مي‌آمد و پانتوميم بازي مي‌كرد من آنجا از او خوشم آمد. بعد هم كه سري اول زير آسمان شهر را نوشت كه كار موفقي بود. يك روز مجيد جعفري به من زنگ زد و گفت عطاران يك سريال دارد و مي‌خواهد يك نقش را به تو بدهد ولي چون تا به حال براي كسي بازي نكردي مي‌ترسد قبول نكني. من به جعفري خيلي عقيده دارم گفتم به نظرم بچه خوبي است چكار كنم؟ گفت آره سوژه‌اش هم خوب است قبول كن. قرار گذاشتيم و صحبت كرديم و كار را پسنديدم.

حسن عطاران اين است كه بازيگر را آزاد مي‌گذارد و حرف و توصيه آدم را گوش مي‌كند. بعداز كوچه اقاقيا، دو سه تا پيشنهاد شده كه همه شكل آن است و قبول نكردم. گفتم خيلي پول احتياج دارم اما خودم را خراب نمي‌كنم. همه يك چيزهايي مثل هم نوشته‌اند. حالا يك چيز جديد درست كنيد. من ديگر عشق دوربين كه ندارم بايد حواسم را جمع كنم كه اعتبار اين 50 ساله را خراب نكنم در عين اينكه به خاطر بدهي به پول هم احتياج دارم اما نبايد به خاطر پول، كارم را خراب كنم، به خاطر همين، پيشنهادات را به راحتي قبول نمي‌كنم.

در اين مدت كار من هم مثل همه‌ي كارها افت و خيز داشته، منتهي سعي كردم روالم ادامه پيدا كند من دنبال سياست و دسته بندي نبودم و هميشه دنبال همان كار هميشگي كه طنز و دل خوش كردن مردم است بودم. الان، 5 شنبه‌ها در راديو سراسري برنامه 5 شنبه شنيدني را به تهيه‌كنندگي خانم معصوم زاده دارم. يك مسابقه جمع و جور است كه فعلا خوب گرفته. يك سال و نيم پيش هم در مرخصي زندان دو تا فيلم از كارهاي آخر جك لمون را دوبله كردم كه چند جا نوشتند بعد از مدت‌ها يك دوبله خوب ديديم.

الان اگر اسم طنز برده مي‌شود خيلي‌ها طنز نيستند و دلقك بازي و شكلك درآوردن است، طنز اين چيزها نيست. بايد سوژه و عكس‌العمل من باعث خنده مخاطب شود يك تبسم كافي است. قهقه خنديدن مال جك است طنز بايد سالها ياد طرف بماند اما فكاهي و مسخره بازي همان لحظه است و شخص بعدا يادش مي‌رود. من دنبال آن كار هستم و تا حدي هم موفق بوديم.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط دوست |


+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط دوست |


از پس شیشه ی عینک استاد

سرزنش وار به من می نگرد

باز در چهرهی من می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است گناه

وای اگر بر دل نو خواسته ای

لشکر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش

ساکتم گرچه به ظاهر اما

در دلم با غم تو غوغاییست

مبصرامروز چو اسمم را خواند                               

بی خبر داد کشیدم غایب

رفاقایم همگی خندیدند

که جنون گشته به طفلک غالب                        

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنها پی درس است و کتاب

دل من در پی سودای دگر

یادم آمد که تو با پیرهن زربفتی

در بهاری در کنارم بودی

تو سخن میگفتی اما نه ز عشق

من سخن می گفتم اما نه ز درد

                     که به ناگه دوستی گفت به من

                     زنگ خورده تو هنوز آنجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط دوست |


چشم در چشم باد بدوز تا شاید

نوید نو شدنی دوباره را برایت به ارمغان بیاورد

 و گیسوانت را به باد بسپار تا  باد در میانشان

شاخه گلی از روشنایی را به جا بگذارد

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط دوست |


زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ! 

 

 

آسمان گريه كرد ، گلبرگ گل سرخي پرپر شد، خورشيد بر زمين بوسه زد، قناري خواند به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد ...

 

 

کنم هر شب دعايى کز دلم بيرون رود مهرت
 

              ولى آهسته مى گويم :

                         خدايا

                   بى ثمر باشد ...

 

 

عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن ،  حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن

 

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم ،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم، موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم ،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم، حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط پریا |


هر چه از الفبای تو بر می دارم تا تمام شوی،

 انگار بی محاباتر از همیشه ،لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی ،

با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم ،

 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم ...،

 وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم...

 

 

زماني که عاشق کسي هستي رهايش کن، اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر باز نگشت ،بدان هرگز تو را دوست نداشته است!

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط پریا |


دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
...... و پايان داد
کسي ....
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود...

 

 

عادت ميکنم.
همانطور که به بودنت عادت کردم،
به نبودنت عادت مي کنم
و همانطور که به بودنم عادت کردي
به نبودنم عادت خواهي کرد.

عادت مي کنيم.


 

چند بار بهت گفته بودم که بعد از تو هيچکس
اما حالا که رفته اي چه زود ياري مهربان پيدا کرده ام.
هر چقدر ميگذرد صميميتر ميشويم.
تقصير خودته.
اون لحظه آخر، وقت خداحافظي خودت دستامون را تو دست هم گذاشتي.
يار جديد اسمش تنهایي است...

 

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را،بي‌نهايت‌ را.،خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط پریا |


دچار يعني
عاشق....
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه
گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.....


 

تازماني كه عاشق نشده ايد ، حق نداريد درباره عشق قضاوت كنيد.


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط پریا |


هميشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهي به پشت سرت کن...،
شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...،
و تو...
هيچ وقت او را نديده اي...

شايد.... هر گز جدايي را باور نکنيد و در اعماق بي وفايي ها در اوج بي کسي ها به اميد باز شدن پنجره اي تازه زندگي کنيد...

 يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه يه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده !؟گفتم اگه بارون نيومد چي ؟.... گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره.... گفتم يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمهام خواست بباره تنهام نذار... گفتي: چشم !!حالا امروز من دارم يه گوشه ي خلوت گريه مي کنم اما آسمون نمي باره.... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي... آخه چرا ؟مگه گناه من چيه؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط پریا |