
عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا
اهل دخالت نبود.خجالتي و کمحرف و... سرشو انداخته بود پايين و داشت با خودش کلنجار ميرفت که يه صفحه سفيد جلوي چشاش باز شد.
دختر با لهجهي شهرستاني گفت: «ميشه برام يه چيزي بنويسين شعرتون ماه بود.»
- البته.من کسي نيستم که... اسمتون چي بود؟
- پروانه
-«کاش وقتي پروانهي دشت شقايق ميفهمد که گلکاغذيها و شعلههاي خوش آب و رنگ شهري لايق بوييدن و بوسيدن نيستند، هنوز بالهايش آتش نگرفته باشند. با احترام. شاعر!»
خدایا تا کی باید این صجنه ها رو ببینیم!!
اگر میخوا ببینی کدوم صحنه ها رو لینک زیر کلیک کن اما افراد زیر ۱۸ سال کلیک نکنن !!!!
http://jomhourieslami.com/1385/13850809/index.html


آقا نمیآیی؟!
آقا ميبيني؟ ميبيني چشمان منتظر و اشكبار و دل پرغصهي آن مادر را كه جسم بيجان عزيزش را در آغوش گرفته است؟ ميبيني چهطور زمينها را از خون بيگناهان سيراب ميكنند؟
ميبيني شيطان را كه سركشي ميكند و كسي جلودارش نيست؟ ميبيني گرگهاي گرسنه را كه به گله افتادهاند و ميدرند و رحم نميكنند؟
آقا نميآيي كه اينها را سر جايشان بنشاني و داغ دل مادران را مرهم بگذاري؟ آقا بيا! بيخيالي ما را ببخش و بيا! غفلت ما را ناديده بگير و بيا! به خاطر بچههاي فلسطيني بيا!
******************
هنوز نميدونم از سر مصلحته يا غفلت يا هر كوفت و زهرمار ديگه؛ كه سكوت كرديم. نشستيم به اميدِ كي، نميدونم. لابد به انتظار "او كه ميآيد". خودمونيم، خوب بهانهاييهها.
راستي مسؤولانمون چه ميكنن؟ اونا چرا هيچ كاري نميكنن؟ چي؟ آها يادم نبود؛ انرژي هستهاي رو بچسب! فلسطينيها هم ... انشالله به اونها هم ميرسيم. فعلا كاراي مهمتري داريم.
راستي يادمون باشه اگه اين اسرائيليهاي بيپدرمادر يه بار ديگه حمله كردن حتما يه راهپيمايي اعتراضآميز واسهشون برگزار كنيم. محكومشون كنيم. بيانيه بديم. تازه پرچمشون رو هم آتيش ميزنيم. خوبه نه؟
آها، داشت يادم ميرفت. پول (همون كمك مالي) هم يادمون نره. شماره حسابِ فلسطينيها چند بود؟!
از بخت بدم آینه فروش شهر سپید دلانم!!!!
واقعا جمله قشنگیه نیست!!!؟؟؟
ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان يک پري کوچولوي قشنگ سر ميزشان ظاهر شد و
گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستيد و در تمام اين مدت به هم وفادار مانده ايد هر
کدامتان مي توانيد يک آرزو بکنيد.خانم گفت:اووووووووووه!من مي خواهم به همراه همسر
عزيزم دور دنيا سفر کنم.پري چوب جادويي اش را تکان داد و:اجي مجي لاترجي!دو تا بليط
خطوط مسافربري جديد و شيک در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود چند لحظه فکر کرد و
گفت:خب اين خيلي رمانتيکه ولي چنين موقعيتي فقط يک بار در زندگي آدم اتفاق مي افته.
بنابراين خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه که همسري ?? سال جوانتر از خودم داشته
باشم!خانم و پري واقعا نااميد شده بودند ولي آرزو آرزوست ديگر! پري چوب جادويي اش
را چرخاند اجي مجي لاترجي! و آقا ?? ساله شد! ![]()
![]()
![]()
اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره
که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:
اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم
وطاقت ديدن اشکاتوندارم...
دخترسرشوپايين انداخت و گفت :
ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.
من...من بدجوري عاشقت شدم.
پسردستايدخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.
دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟
پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن
عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!
توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!
پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!
چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!
!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جاي دنياپيدانميشه............
ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...
اين روزها نه مجالي براي دلتنگي دارم نه حوصله اش را................ ولي با اين همه گاه گاهي دلم هواي تو را مي کند![]()


