رفتي!خيلي ساده!
وقتي نفس نفس تنهايي برسرم آوار ميشد و نفسم کم مي آمد،
تو فقط به تماشا نشستي...
وهيچ نگفتي....
امروز،
که ديگر از لابلاي پاره آجرها،
روزنه اي ـ به اندازه نفس کشيدنم ـ بازکرده ام،
فقط ساکت باش
ودگر هيچ مگوي.
روزنه ام را خراب نکن،
شايد،شايد وقتي ديگر،حرفهايت را بازهم گوش بدهم...شايد....
بابا دمت گرم
بابا خیلی با مرامی
اقا یا خانم اثر انگشت خیلی با مرامی
دمت گرم که همیشه به ما سر میزنی
خیلی ممنون
خیلی مخلصیم
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
"فریدون مشیری"


خداوندا اكنون كه كوله باري از خستگي را بر روي دوش خود ميكشم و در اين مكان غريب بدون انكه كسي حرف مرا بفهمد تو را صدا ميزنم. ميدانم كه آنقدر از درگاه تو دور شده ام كه اگر حتي بلند ترين فرياد خود را بزنم صداي من هرگز به نزديكي عرش كبريايي تو نرسد. خداوندا در اين زماني كه انسانيت زير پاهاي مردم بسان برگ ها بي ارزش پاييز له و خرد ميشود و در زماني كه مردم براي چند تكه كاغذ رنگي همديگر را به پايين ترين چيز ميفروشند و تو آن بالا به آنها نگاه ميكني و حسرت ميخوري آيا صحيح است كه اين مردم را به حال خود واگذاري؟؟
تو دوباره انسان را آفريدي نميدانم در جواب فرشته ها كه گفتند چرا دوباره انسان را مي آفريني كه جنگ و خون و برادر كشي براه بيندازد؟، چه گفتي اما من اكنون از تو اين سوال را ميپرسم كه چرا جنگ و خون و برادر كشي را ميان انسانها آفريدي؟؟
من كه در اين زمان از خودم خالي شدم و نميدانم از اين زندگي چه ميخواهم و براي چه زنده هستم از تو كمك ميگيرم.
خدايا تو به من بگو كه چرا عشق واقعي را در دل مردم مرده و چرا همه پول را خداي خود ميدانند؟
امروز روز تازه اي ايست و من به اميد تو ميگويم:
خدايا به اميد تو نه به اميد خلق روزگار
امشب شب قدره؛ برم یه سر به دوست قدیمیم بزنم :
· سلام ؛ چطوری؟
· برو که اصلاً حوصله ندارم
· چرا ؟
· خودت بهتر می دونی!
· من چه می دونم؟ خب تعریف کن. . .
· تو که میدونی چرا می پرسی؟
· دوباره دلت گرفته ؟ امشب که خیلی سرت شلوغه، کلی مهمون داری!
· بیا برو سر به سرم نذار ، لااقل نمک نپاش رو زخمم
· بی ادبیه ولی حقته!!!!!
· ؟؟؟؟
· همه اینها رو خودت ساختی
· می دونم ؛ برای همینم دلم گرفته
· خب بزن نابود کن من و اینها و همه هستی رو!!!
· حوصلم سر میره
· خب بهترشو بساز
· تو هیچی نمیفهمی ؛ زیادی جوجه ای!!!
· راست میگی ؛ مثل همیشه!!
· اصلاً تو چی میگی این وسط؟ تو هم مثل اینهایی!
· ؟؟؟؟؟؟
· چیه ؟ ادعامیکنی منو واسه خودم می خوای؟
· تو می دونی من ازت چشم داشتی ندارم؛ متاسفانه با شناختی هم که ازتو دارم نمیترسم ازت!!!!
حالا میشه بگی چرا منم مثل اینهام؟
· چون منو واسه خودت می خوای!!!
· ؟؟؟!!!!!!
· من رو برای موفقیت می خوای ؛ برای امیدواری می خوای ؛ برای . . .
· بسه دیگه !!!!!
· دیدی کم آوردی؟!!
· - خُ. . .ب
حق با توست؛ مثل همیشه
ولی . . .
ولی من لااقل تو رو دوست دارم
· فقط و فقط برای خودم نمیخوام تو رو!!
· میدونم
· تو که همه اینها رو میدونی چرا باهام حرف میزنی؛
چرا بحث می کنی؟
· من به بحث و دعا و نماز وروزه و شب قدر نیازی ندارم؛
این شماهائید که برای زندگی به اینها نیاز دارید
· این دفعه منم میتونم بگم : « می دونم»!!
· آره میدونم که میدونی!!
· حالا چرا دلت گرفته؟
· تو که میدونی چرا می پرسی؟
· برای اینکه خواننده های وبلاگم هم بدونن
· اکثرشون می دونن
· خب برای اون یکی دو تا بگو
· از چی بگم ؟
دلم میگیره وقتی میبینم منو اینقدر وحشتناک معرفی میکنن ؛ دوستام رو با این چهره ازم جدا میکنن ؛
وقتی میبینم دوستای سابقم بدون من اینقدر سخت میشه زندگیشون؛ اینقدر برای خودشون مشکل درست میکنن ؛ افسرده میشن ؛ زندگیِ قشنگشون پوچ میشه ؛ . . . . . . .
وقتی میبینم اونهایی که ادعای دوستی میکنن تا یکی دو تا از خواسته هاشون رو به خاطر خودشون و مصلحتشون اجابت نمیکنم ؛ شروع میکنن به بد و بیراه گفتن . . . . . .
وقتی میبینم دوستام به اسم من هر ظلمی که بخوان میکنن و هر روز هم بیشتر پیش میرن . . .
وقتی میبینم امشب همه میان پیشم و طلب بخشش میکنن ؛من هم میبخشم؛ ولی فردا همین افراد برمیگردن و سیلی میزنن بهم و تف میندازن توی صورتم. . . .
وقتی میبینم اونهایی که ادعای کفر نسبت به من دارن از همۀ دوستام انسانـترن!!. . . .
وقتی. . . .
.
.
.
مجتبا . . . خوابیدی؟!!!!
· نه دارم تخمه می خورم و توی پارک تاب بازی می کنم
· خوبه
· فکر کردم ناراحت میشی!!
· نه ؛ بهتره این طوری
· چرا؟
· چون لااقل ادعای دوستی نمیکنی!!!
برو خوش باش
· دوستت دارم
· منم همین طور
پی نوشت :
همیشه همین طوریه
تحملشو ندارم کامل بهش گوش کنم
اون هم میدونه زیاد گیر نمیده
تنهاش میذارم
خودش همیشه یه راهی داره . . . .
از وبلاگ آقا مجتبی:
سلام
شرمنده از این همه لطفتون
متسفانه چند وقته نویسنده های وبلاگ خیلی سرشون شلوغه برای همین خیلی دیر به دیر وبلاگ رو به روز میکنیم
من با ید از پریا خانوم هم تشکر کنم که با مطالب قشنگش وااقعا وبلاگ رو قشنگ کردند.
از همه شما هم تشکر میکنیم و اگر دیر به دیر به شما سر میزنیم و یا اصلا سر نمی زنیم![]()
معذرت میخواهیم
چشمهایم را کور کنید
زبانم را ببرید
پاهایم را بشکنید
اندیشه هایم را بشویید
فقط یک چیز را هرگز نمی توانید از من بگیرید
احساساتم. . .
از وبلاگ آقا مجتبی:
فريادي براي نکشيدن اشکي براي نريختن عشقي براي جاري نشدن دلي براي دچار نشدن سکوتي براي نشکستن لبي براي نبوسيدن ترانهاي براي نخواندن شعري براي نسراييدن نوري براي نتابيدن دريچهاي براي باز نشدن بالي براي نپريدن زباني براي حرف نزدن آتشي براي نيفروختن خوني براي نريختن بغضي براي نترکيدن دردي براي درمان نشدن گذشتهاي براي يادنکردن آيندهاي براي نديدن حالي براي نشناختن دستي براي نگرفتن آغوشي براي آرام نگرفتن چشمي براي نديدن نگاهي براي نخواندن .... آري آري! اجناس کهنه شما را خريداريم؛ راستي کسي دل شکسته ما را تعويض نميکند؟ سنگي، کلوخي، چه چيزي حفره اين گودالِ عميق را پرميکند؟
آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را به ریشه آرزوهایت حس می کنی به یاد بیاور که زیبایی شب ها از شکستن قلب ستارگان است...اگر شکستن قلب و غرور عاشقان صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...
از وبلاگ دوست گلم ،هستی :
http://www.tavalode-eshgh-.blogfa.com/
خمار مستی
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپارد که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
(سعدی شیرازی)
روبرو
گفتي : خداحافظ,
هيچي نگفتم ,
گفتي : مي دوني که ... بايد برم
هيچي نگفتم
گفتي : متاسفم .. ولي .. مي دوني که ...
هيچي نگفتم
گفتي : مواظب خودت باش
هه .. هيچي نگفتم
دست تکون دادي و پشتتو کردي به منو رفتي
رفتي ...
رفتي ....
اونقدر ازم دور شدي و رفتي که ديگه نديدمت
رفتي .....
رفتي ..
.
ساعت ها ايستادم
تنها
و روزها و ... ماه ها و سالها
تنها
و تو هنوز مي رفتي
.
ايستاده بودم هنوز
صدايت آمد از پشت سر,
پشت سر
گفتي : سلام...
هيچي نگفتم,
گفتي : من برگشتم .. آخه .. مي دوني که
هيچي نگفتم
هيچي نگفتم
صدايي در درونم مي گفت:
زمين گرد است
زمين ... گرد است


