باید رفت
باید رفت از این شهر غریب
باید رفت از این بن بست
از این ظاهر
اینجا ارزش ماندن ندارد
در پس تنهایی شب کودکی خفته است
در شب باید رفت
آهسته و بی صدا
مثل نسیم مثل باد
اینجا جای ماندن نیست
نه مجال است و نه فرصت
تا ببینیم که کجاست شهر حقیقت
شهر دوستی, شهر عشق
شهر ظلمت شهر تاریکی , شهر ماتم و درد, شهر رنج
همه با هم برویم
تا ببینیم که انسان کجاست
و چه بر سر انسان آمده است
تا ببینیم سیمای درون تا بینیم رنج و افسون
تا ببینیم انسانیت بی پردخ
باید رفت
همه با هم برویم
و بگذاریم که انسان نباشد انسان
که نباشد حیوان
که نباشد گیاه
باید رفت
همه با هم برویم
وبدانیم تا نور هست تا در تجلی باز است راه برگشت نیز هست
نه از سفید و نه از سیاه ،
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ...
هیچ کدام را نمی خواهم ،
همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ...
هیچ کدام را نمی خواهم ،
همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست
از وبلاگ دوست گلم سایه:http://dordoneyedeleto.blogfa.com/


