تبليغاتX
مجنون یار
اگر نمی توانی بالا روی ،سیب باش که افتادنت اندیشه ای را بالا برد.....

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط پریا |


ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا .

                                                                      ما همه آفتابگردانيم

 اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد.

اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است

و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....


 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دوستت دارم چون تنهاترين ستاره اي زندگي مني

دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني  

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

 دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

 دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط گمکرده |


زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

 

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم

 
ديگر نميشود 

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فوووووو

وووو 

ت 

.

شمعها را فوت میکنم 

.

.

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

..

نووووووو 

ووو 

ش 

.

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود

 

......

....

... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر از   همیشه !

 

...

..

.

خدایا چقــــــــــــــــــــــــــدر کلافم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط گمکرده |


                                                     

دلم   انگاری   گرفته   قد   بغض   یا     کریما

عصر  جمعه توی ایوون  میشینم مثل    قدیما

تو   دلم  میگم  اقاجون  تو مرادی من    مریدم

من به اندازه وسعم طعم عشق  تو   چشیدم

کاشکی   از  قطره  اشکت  کمی ابرو  بگیرم

یعنی  تو چشمه چشمات با نگات وضو  بگیرم

برای   لحظه  دیدار  از  قدیما   نقشه   داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار  گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت هرکی تنهاست توی دنیا

یه  دونه  نامه ی خوش  خط بنویسه واسه اقا

کاغذ  نامه  رو  بعدش  توی  رود خونه    بریزه

بنویسه  واسه مولاش خاطرت خیلی   عزیزه

خاطرت خیلی عزیزه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سالها بودنت را

با چشمان اشكبارم نظاره گر بودم

چشماني كه شوق ديدنت را

شب هنگام با ماه و ستارگان به جشن مي نشسته

و طلوعي ديگر را براي ديدن تو آرزو ميكردند

و تو بي خبر از قلبي

كه دليلي براي تپيدن خود جز تو نمي يافت

برگ برگ زندگيت را ورق ميزدي

حالا پس از سالها چشمانم حس بودنت را در كنارم

هر لحظه بيشتر و بيشتر ميكند

و عشقت هر لحظه ديوانه ترم

ولي چه سود كه هيچ وقت نمي خواهي

بودنم را تا هميشه در كنارت باور كني

یه مسافر غریبم
که زمین داده فریبم

آسمونها جای من بود
خاک عالم منو فرسود
یه پرنده که تو دنیا
بال پروازم و بستن
دل تنگم رو شکستن
جای من پیش خدا بود
تو بهشت با صفا بود
توی شهری که غم ها
از دل آدمها جدا بود

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط گمکرده |


مجنون یار دوباره وتولد شد

امیدواریم اینبار بتونیم بهتر از دفعه قبلا با شما باشیم

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط گمکرده |