...
روزهای زیادی گذشته بود ولی من هنوزازیک غم بزرگ رنج می بردم.دردی که شاید آخرین توان من را هم
از دستانم می ربود و به یغما می برد و این تن خاکی را خاکی تر می کرد و عملا به فراموشی می سپرد.آنقدر
خسته بودم که صدای سرد قلبم را در چشمان نیمه سوز خود می دیدم.شبی که خیلی ناراحت و نا امید از همه ی
اطرافیان دروغین بودم،جملاتی به ذهنم رسید که مثل درد و دل با دل بود.و من این جملات را با اشکی از
چشمم و آهی از قلبم نوشتم،نوشتم تا بگم که من سکوتی
سکوتی به نام سکوت مرگ .......
و
حالا این جملات کهنه مانند درد و دلی با خوانندگان آن می ماند:
ـ-هیچ کس نفهمید...!!!
اندوه قلبم را نفهمیدند،چون می خندیدم
اشک ریختنم را ندیدند،چون چشمانم خشک بود
صدایم را نشنیدند،چون با لبهای بسته فریاد زدم
شکستنم را نفهمیدند،چون بی صدا خورد شدم
نفهمیدند دیوانه شدم،چون آرام و ساکت بودم
پیر شدنم را نفهمیدند،چون15 سالم بیشتر نبود
خورشیدم غروب کرد،نفهمیدند،چون آسمان دلم را نمی دیدند
بارانی بود و همه آن را آفتابی دیدند
نفهمیدند مردم،چون نفس می کشیدم
نفهمیدند چی ی ی ی ی ی کشیدم،چون نمی خواستند بفهمند.....!!!
"به یاد تو
"به یاد تو
شنيدم با خدايت عهد بستي
همان جايي كه بر خاكم نشستي
وگفتي چله مي گيرم برايت
ولي پيمان خود را هم شكستي
شكايت هم ندارم در كنارم
کماکان ماه شب هايم تو هستي
اميدي بر دعايت هم ندارم
در اين هنگامه ي كوتاه دستي
گرفته قلب خورشيد از دعايم
و مي گويد كه خيلي خود پرستي
عجيب است آسمان هم گريه سر داد
ببين بغض خدا را هم شكستي
آسمان گريه كرد ، گلبرگ گل سرخي پرپر شد، خورشيد بر زمين بوسه زد، قناري خواند به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد ...![]()
کنم هر شب دعايى کز دلم بيرون رود مهرت
ولى آهسته مى گويم :
خدايا
بى ثمر باشد ...
عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن ، حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم ،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم، موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم ،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم، حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم ...
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگی رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد
زندگی می کنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ام...
منم به نیلوفر جان خوش آمد میگم.(پریا)

آه،ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه،آه ای ازسحرشاداب تر
ازبهاران تازه ترسیراب تر
عشق دیگرنیست این،این خیر گیست
چلچراغی درسکوت وتیرگیست
عشق چون درسینه ام بیدار شد
ازطلب،پاتاسرم ایثارشد
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
خوب هستین من تازه وارد هستم میخوام مطلب های زیبا بنویسم![]()
چه خیانتی می کنیم در حق روح الهی خودمان که پروردگار به یادگار در وجود گلی ما دمید وقتی که فقط تایید می کنیم
درد آور است و ترسناک!
"عقل" ودیعهء خداوندی است که به واسطهء آن انسان را از حیوان تشخیص دهیم ... وقتی راه تفکر را می بندند ... راه تنفس نیز در دنیای انسانها بسته است...
حیوانیم!
باور کنید حیوانیم اگر روزهایمان همین گونه ادامه پیدا کند!
بله!
از چند ین نفر پرسیدم
چند نفر خندیدند
چند نفر فریاد زدند
چند نفر آه کشیدند
چند نفر زیر لب چیزی گفتند - به گمانم چند ناسزا بود!-
....
اما جواب همه آنها یک چیز بود: " نمی دانم! نمی فهمم! اما دلم می خواهد با نگاه عاقل اندر سفیه به طریقی بگویم که بیشتر از تو می دانم و بیشتر از تو می فهمم ...."
مطمئن نیستم تمام آدمها به یکجا می روند!... به گمانم ما داریم چند جا می رویم!
آری...


