




روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
حرفهای خودمونی
من نمیدونم که چرا ما ادم ها تا یه چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم اما تا بلافاصله مه از دستش دادیم میفهمیم که چقدر برای ما مهم بوده و با نبودش تو زندگیمون انگار یه چیزی کم داریم حالا بگذریم از اینکه اگر دوباره اگر همون نعمت رو به ما بدهند ما دوباره برمیگردیم سر خونه اولمون و انگار نه انگار که قیل از اینکه اون رو به ما نداده بودن چقدر دوست داشتیم که یه جوری اون (حالا...) نعمت رو بدست بیاریم اما بعضی وقت ها ما یه چیزهایی رو داریم که اگر از دست بدیم دیگه نمیتونیم به دست بیاریم وبرای همیشه اون رو از دست دادیم
یکی از اون چیزهایی که هر چقدر هم ازش تشکر کنیم یا بخاطرش هر کاری هم که بکنیم کمه
مادره...این نعمت واقعا الهی که اگر نبود یا خدایی نکرده از دستش بدیم هیچ چیز و هیچکسی نمیتونه جاش رو برای ما پر کنه
این روزها مه داریم به روز مادر نزدیک میشیم فرصت یا حالا بهونه ی خوبی هستش که ببینیم ایا تا حالا واقعا مادرمون رو راضی نگه داشتیم یا نه.. اگر اره که خیلی خوبه ولی اگر نه بیایید به هم یه قولی بدیم و نذاریم مادرمون رو بیشتر از این ناراحت کنیم و یادمون بیاد این مادره که تو جونیش ار جون و خون خودش گذاشت تا ما به این سن برسم اون مهر جونیه اون ما باید مجنون این یار باشیم درسته که ما یه کم قدر نشناسیم و الان تو این سن فکر میکنیم که ما ار اول همین اندازه ای به دنیا اومدیم و تا ابد تو همین سن می مونیم و یادمون میره که ما هم یه روزی پیر میشیم یا اینکه خودمون پدر یا مادر میشیم ... ای به یاد اونایی بیفتیم که سال گذشته مادرشون پیششون بوده ولی الان .....
پس بیاببد الان اگر مادرمون پیشمون هست بریم و ازش بخاطر کارهایی که کرده تشکر کنیم و اگر پیشمون نیست همین الان گوشی تلفن رو برداریم و به مادرمون یه تلفن کنیم و بگیم الو مادر...
باید رفت
باید رفت از این شهر غریب
باید رفت از این بن بست
از این ظاهر
اینجا ارزش ماندن ندارد
در پس تنهایی شب کودکی خفته است
در شب باید رفت
آهسته و بی صدا
مثل نسیم مثل باد
اینجا جای ماندن نیست
نه مجال است و نه فرصت
تا ببینیم که کجاست شهر حقیقت
شهر دوستی, شهر عشق
شهر ظلمت شهر تاریکی , شهر ماتم و درد, شهر رنج
همه با هم برویم
تا ببینیم که انسان کجاست
و چه بر سر انسان آمده است
تا ببینیم سیمای درون تا بینیم رنج و افسون
تا ببینیم انسانیت بی پردخ
باید رفت
همه با هم برویم
و بگذاریم که انسان نباشد انسان
که نباشد حیوان
که نباشد گیاه
باید رفت
همه با هم برویم
وبدانیم تا نور هست تا در تجلی باز است راه برگشت نیز هست
ما کارمون رو دوباره شروع میکنیم بعد از چند ماه کم کاری
برای همین من اولین شعر خودم رو میذارم


