دختري زيبا راه مي رفت در دورنماي ديد آدم. در يک باغ پر از گل و درخت و نور... گل هاي باغ همگي سفيد و سرخ بودند و ساقه هاي سبزشان از جوي ها سيراب مي شد. دخترک گل ها را يک به يک کنار مي زد و نزديک مي شد. گاهي پيچکي را دور مي زد و گاهي با دستش شاخه درخت اناري را به کنار مي راند. موهايش را از پشت بافته بود. به سوي آدم مي آمد. قدم به قدم... آدم نگاه مي کرد. دختر پاهاي برهنه اش را با دقت روي خاک باغ مي گذاشت. عاقبت رسيد به آدم. به فاصله يک جوي آب کوچک از آدم ايستاد. آدم به چشم هاي خاکستري حوا نگاه کرد و حوا به چشم هاي مشکي آدم... لبخند زد. آدم دستش را دراز کرد. حوا دست آدم را گرفت و از روي جوي پريد. لحظه اي بعد دختر در آغوش آدم بود. حوا بدن آدم را بوييد. آدم نخستين بوسه بشري را خلق کرد...
***
از دور دست مي آيي... مي نشيني کنار من. اينجا دامنه کوه زيباييست. بهار فرش سبز رنگي زير پايمان انداخته است. بقچه را باز کن تا چيزي بخوريم. چه هوايي است... خداي من. نان و پنير و سبزي معطر کوهي... مي خندي... چه زيبا مي خندي!
***
تو معني زندگي مي دهي. حوا يعني زندگي... زنده... در کنار آدم. دوستت دارم حوا. بيا در باغ گشتي بزنيم...
آدم دست حوا را گرفت. در باغ دويدند. روي زمين دراز کشيدند. حرف زدند، خنديدند. شنا کردند... سراسر باغ مملو از نوري بود که گرمابخش عشق آدم و حوا بود.
حوا نشست روي زمين. دست آدم را هم گرفت و با خود نشاند. دستش را به ميان موهاي آدم برد. موها را نوازش کرد. آدم دستش را به سمت گردن حوا برد. نوازش کرد. موهاي دختر را عقب زد. عاقبت سرش را جلو برد و پيشاني حوا را بوسيد...
***
صبح، در ميان باغ بهشتي، نوري تلالو مي کرد که برگ درختان از بازتاب آن مي درخشيد. برگ درخت زيتون به رنگي و برگ درخت انگور به رنگ ديگر. گندم ها طلايي رنگ مي شد. از همه زيبا تر اما برگ درختان سيب بود و ميوه هاي سرخ رنگ آن. سبز ِ سبز، سرخ ِ سرخ. درخشان و دلفريب...
موسيقي باغ بهشتي هميشه در اوج بود. پيانو در گوشه باغ قرار داشت. آنجايي که حد فاصل مزرعه کوچک گندم و باغ انار بود. کنار جوي آب...
فرشته اي پشت پيانو نشسته است و مي نوازد. آهنگي آرام و ساده و دلنشين. فرشتگان کُر مي خوانند... صدايشان در باغ بهشتي طنين افکن است.
آدم و حوا کنار جوي آب نشسته اند. زن در چشمهاي مردش نگاه مي کند. آدم لبخند مي زند. نگاه حوا به ميان باغ مي گردد. روي درختان و ميوه ها مي چرخد و روي درخت سيب مي ايستد. آدم هم نگاه مي کند. سيب... ولي دست زدن به آن درخت ممنوع است! آدم با ناباوري به صورت حوا نگاه مي کند. چشمان حوا ملتمسانه نگاه مي کند. آدم سري تکان مي دهد و با اخم سرش را به سمت ديگري برمي گرداند. صداي نواختن پيانو هنوز در باغ به گوش مي رسد. گروه فرشتگان همچنان کُر مي خوانند. با صدايي غمگين...
غروب مي شود...
نور باغ بهشتي کمرنگ شده است. آدم از کنار سبزه ها مي گذرد و روي تخته سنگي مي نشيند. کمي آن سو تر رهبر ارکستر ايستاده است و نوازندگان را رهبري مي کند. صداي موسيقي اين بار کمي سنگين است. فرشته اي با صداي آلتو مشغول خواندن است. آدم فکر مي کند... رهبر ارکستر در اوج ضرب دادن دستانش را به شدت تکان مي دهد. بعضي مواقع چشمش را مي بندد و لطافت موسيقي را به نوازندگان منتقل مي کند. گاهي اوقات چشمانش گشاد مي شود و دستش را با حرارت تکان مي دهد. نوازندگان زهي هماهنگ با هم آرشه مي کشند. موسيقي کمي حالت سکون به خود مي گيرد... فقط صداي ويلن سِل به گوش مي رسد ... آن هم خيلي آرام...
حوا در آنسوي باغ است. مردمک چشم هاي آدم او را مي بيند... حوا نزديک درخت سيب مي شود ... باز هم موسيقي به اوج مي رود... صداي خوانندگان کُر دوباره حجم مي گيرد. رهبر ارکستر با شدت دستش را تکان مي دهد و به عقب و جلو خم مي شود... فرشتگان با صلابت مي نوازند... آدم وحشت زده نگاه مي کند... دهانش باز مانده است... خشکش زده... دست حوا به سمت سيب سرخ رنگ دراز مي شود... سيب را لمس مي کند... سيب را از درخت مي کند... موسيقي در اوج به ناگاه پايان مي پذيرد... در باغ بهشتي ديگر از نور و موسيقي خبري نيست... غروب تلخ رنگي است...
صداي اذان مي آيد...
الله اکبر...
الله اکبر
نگاه آدم و حوا گره مي خورد. بر چهره ها غم سنگيني مي کند. زن از ميان باغ به سوي مردش بر مي گردد. زيبايي ها کم کم از ميان باغ رخت بر مي بندند. باغ تاريک تر و تاريک تر مي شود. حوا سيب را به زمين مي اندازد. ميان پاهاي برهنه اش. دستش را دور کمر آدم حلقه مي کند و مي گريد... آدم رويش را بر مي گرداند.
باغ بهشتي تاريک تاريک شد. بشر پا به نخستين شب زندگي خويش گذاشت. شبي تاريک ِ تاريک ِ تاريک... و با سيبي سرخ رنگ به بهاي از دست دادن باغ بهشتي...
پریا

