برای تابش مهتاب رخسارت شب تار نگاهم را نمی خواهی
توماه روشنی ، هرگز ! برای جلوه ات قلب سیاهم را نمی خواهی
غریبانه به دنبالت تمام کوچه های شوق را گشتم ...و فهمیدم
که مشتاق منی اما ، دل آواره و گم کرده راهم را نمی خواهی
به من گفتند از یاد فراق و انتظارت لحظه ای غافل نباید ماند
که تو ذکرو سلام بی حضور و ندبه های گاهگاهم را نمی خواهی
برای شرح غمهایم تمام برگها را دفتر و دل را قلم کردم
همان روزی که دانستم ، من و آن نامه های قعر چاهم را نمی خواهی
طپش های قلم ،بی تابی دفتر...و سنگینی و لرز شانه هایم ، آه!
نهیبم می زند هربار : مرا می خواهی و بار گناهم را نمی خواهی
تو می آیی و با روح مسیحایت، زمین مرده را آباد می سازی
به سردارم به پایت جان دهم ، آخر...تو تنها اشک وآهم رانمی خواهی
کمک کن تا در این میدان بیاموزم ، فداکاری و بی نام و نشانی را
که تو سرباز می خواهی ، نشان لشگر و نام سپاهم را نمی خواهی!


