تبليغاتX
مجنون یار

برای تابش مهتاب رخسارت شب تار نگاهم را نمی خواهی

توماه روشنی ، هرگز ! برای جلوه ات قلب سیاهم را نمی خواهی

 

غریبانه  به دنبالت  تمام  کوچه های شوق را گشتم ...و فهمیدم

که مشتاق منی اما ،  دل آواره و گم کرده راهم را نمی خواهی

 

به من گفتند از یاد فراق و انتظارت لحظه ای غافل نباید ماند

که تو ذکرو سلام بی حضور و ندبه های گاهگاهم را نمی خواهی

 

برای شرح غمهایم تمام برگها را دفتر و دل را قلم کردم

همان روزی که دانستم ، من و آن نامه های قعر چاهم را نمی خواهی

 

طپش های قلم ،بی تابی دفتر...و سنگینی و لرز شانه هایم ،  آه!

نهیبم می زند هربار :  مرا می خواهی و بار گناهم را نمی خواهی

 

تو می آیی و با روح مسیحایت،  زمین مرده  را آباد   می سازی

به سردارم به پایت جان دهم ، آخر...تو تنها اشک وآهم رانمی خواهی

 

کمک کن تا در این میدان  بیاموزم ،  فداکاری و بی نام و نشانی را

که تو سرباز می خواهی ، نشان لشگر و نام سپاهم را نمی خواهی!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط گمکرده |