تبليغاتX
مجنون یار


 بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
 چادر نيلوفري رنگ غروب
 تك درختي خشك در پهناي دشت
 تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
 از كبود آسمان هاي روشني
 مي گريزد جانب آفاق دور
 در افق بر لاله سرخ شفق
 مي چكد از ابرها باران نور
 مي گشايد دود شب آغوش خويش
 زندگي را تنگ مي گيرد به بر
 باد وحشي مي دود در كوچه ها
 تيرگي سر مي شكد از بام و در
 شهر مي خوابد به لالاي سكوت
 اختران نجوا كنان بر بام شب
 نرم نرمك باده مهتاب را
 ماه مي ريزد درون جام شب
 نيمه شب ابري به پهناي سپهر
 مي رسد از راه و مي تازد به ماه 
 جغد مي خندد به روي كاج پير
 شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
 اي اميد نا اميدي هاي من
 برق چشمان تو همچون آفتاب
 مي درخشد بر رخ فرداي من 
 فريدون مشيری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط دوست |




 اگر كه عشق نباشد
 به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس
 شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.
 و تا قيامتِ خاك
 تمامِ مردهِ شومم را
 از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس
 شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد
 و تا شكستنِ تاك
 شرابِ كهنه روحم را
 از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
 شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
 و تا غمي غمناك
 تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
 از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
 شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
 و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
 تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
 از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
 شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
 و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
 صدايِ سرخِ گلويم را
 از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
 گذار خواهم داد.
 
 اگر كه عشق نباشد
 مي
 مي
 رم.

 اقبال ولی پور هفشجانی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط دوست |


 

 
تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته

عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط دوست |


توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره   

  چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره 

 واسه من واسه من تنهایی درد"درد هیچکسو نداشتن 

  هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن 

  دیگه باور کردم که باید تنها بمونم 

  تا دم لحظه ی اخر شعر تنهایی بخونم

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط دوست |


اولين فيلمي كه صحبت كردم دختر نمكزار محصول ايتاليا بود. در آن فيلم فريدن سقفي به جاي مارچلو ماسترياني صحبت مي‌كرد و مرحوم ايرج دوستدار نقش منفي فيلم را مي‌گفت. در هر فيلمي يك كمدين كوچكي بود همراه با رل اول فيلم كه به آن جيمي مي‌گفتند كه آنرا به من دادند و در اولين روز كارم من جاي نقش دوم فيلم صحبت كردم. آن موقع مثل الان نبود كه گوشي داشته باشيم. تكرار هم نداشتيم و همه تكه‌ها سريع ضبط مي‌شد. كار خوب درآمد و تشويقم كردند من هم در دوبله ماندم و رسيدم در حد مدير دوبلاژ و رل‌هاي سنگين را دوبله كردم.

قديم، وضعيت دوبله خيلي خوب بود. دوبله هم فن است و هم هنر. به غير از اينكه حالت هنرپيشه را حفظ مي‌كني بايد مواظب لب و دهن هم باشي و دو تا كار را در يك زمان انجام دهي. اينكه الان بعضي از دوبله‌ها خوب نمي‌شود طرف مي‌آيد لب و دهن را ميزان كند حال از بين مي‌رود و مياد حال را درست كند لب و دهن از بين مي‌رود!. تا قبل از فيلم اشك‌ها و لبخندها دوبله ما در دنيا دوم بود. ايتاليايي‌ها موسيقي هم دوبله مي‌كردند بعد از اينكه ما هم شروع به اين كار كردم يك شديم و واقعا كارمان سبك بود ولي الان اينطور نيستيم و خراب شديم.  اول اينكه يك مقدار از آن گوينده‌ها نيستند. بعد هم كار بي‌ارزش شده و برايشان مهم نيست مثل آنوقت‌ها حالت داشته باشند فقط مي‌خواهند صدا فارسي بشود تا مشتري بفهمد. الان 70، 80 درصد فيلمهايمان خوب دوبله نمي‌شوند.

همزمان با دوبله، وارد راديو شدم و اجراي برنامه‌ها را از جمله داستان شب به عهده داشتم. 21 سالم بود كه با شروع كار تلويزيون در ايران و آن موقع كه هنوز كسي نمي‌دانست تلويزيون چي است من به همراه مرحوم تابش، متوجه و مرحوم مبشر شب در تلويزيون ظاهر شديم و به مردم گفتيم تلويزيون چي است و بعد يواش يواش برنامه گذاشتيم. بعد از سال 40 در چند فيلم سينمايي مثل لاله آتشين (مرحوم محمود نوذري) افق روشن (مهدي امير قاسم خاني) بازي كردم. اين كارها را دوست نداشتم. پارس فيلم پيش دكتر كوشان مي‌رفتم و در آنجا كه مرتب فيلم تهيه مي‌شد كار ياد مي‌گرفتم و يكي هم كه نمي‌آمد من نقش آن را مي‌گرفتم. دو سه تا سناريو هم نوشتم در واقع آنجا من طرح كاد بودم. چهار فيلم هم براي دكتر اسماعيل كوشان بازي كردم فيلم‌هاي حسين كرد و امير ارسلان نامدار 1345، گوهر شب چراغ 1346، غروب بت پرستان 1347.

كار بازيگري را دوست نداشتم و فهميدم اين طرف دوربين بيشتر به درد مي‌خورم. سال 50 فيلم ايوالله را ساختم كه با آن بليط هجده زار و دو تومان در همان هفته اول 700 هزار تومان فروخت و هنوز هم جزو ده فيلم پرفروش سينماي ايران است. آن موقع اگر يك فيلم در سه هفته 400 هزار تومان در 10 سينما مي‌فروخت همه به هم تبريك مي‌گفتند.

من كاشف آغاسي بودم و براي اولين بار او را وارد راديو و سينما كردم. وقتي نقش اول ايوالله را به او دادم تمام مدت تا وقتي كه فيلم اكران شد هر كسي كه من را ديد ايراد گرفت كه چرا نقش اول فيلمم را به او دادم من هم در جواب مي‌گفتم يك فكرهايي كردم. همه فكر مي‌كنند آغاسي نفت فروش بوده در حاليكه اين نبود هنگامي كه انگليسي‌ها در خوزستان لوله كشي نفت مي‌كردند آغاسي دنبال آنها مي‌رفته و با گوني شيشه‌هاي آبجوي آنها را جمع مي‌كرده و در شهر مي‌فروخت. اين را هم نمي‌شد در فيلم نشان داد. من برايش داستان ديگري ساختم نعمت نفي هم از آن وقتيكه فكر مي‌كردند اين نفت فروش است و رويش ماند. من دو فيلم از آغاسي ساختم كه او نقش خود را داشت. در فيلم‌هاي بعدي آمدند و به او نقش دادند نگرفت تا اينكه ايرج صادقپور فراش باشي را ساخت كه آن هم موفق بود.

دو فيلم ديگري هم كه ساختم (خيلي هم ممنون و خيالاتي) پرفروش شد اما مثل اولي نبود. بعد از خيالاتي ديدم كارفرمايشي شد و تهيه كننده مي‌گويد سناريو خوب است ولي اين آدمها را بگذار و اينجا را اينجوري كن كارها را به اين شكل شده بود كه سينما را ول كردم. بعد از سينما در دوبله و راديو بودم و در تلويزيون هم برنامه چهره‌ها را داشتم كه برنامه خيلي موفقي بود. از بعد از انقلاب تا سال 59 بيكار بودم ممنوع‌الكار نبودم ولي من را خبر نكردند. من از اول تا به حال كارمند قراردادي صدا و سيما بودم و چون رسمي نبودم هنگام كار از من دعوت مي‌كردند تا اينكه براي صبح جمعه با شما توسط احمد شيشه‌گران دعوت به كار شدم. اين برنامه تا سه چهار سال پيش كه جلويش را گرفتند پخش مي‌شد پنج شش ماه هم تكرار برنامه‌هاي گذشته را پخش مي‌كردند تا اينكه كاردان، همان برنامه 5 شنبه‌ها را به جمعه منتقل كرد كه موفق هم نبود.

اخيرا هم برنامه را به سعيد توكل دادند كه در واقع ته مانده و عكس برگردان صبح جمعه با شما با همان عوامل قبلي به جز من و خانم بهروان و احمد شيشه‌گران است و اصلا ما را خبر نكردند. برنامه‌اي با نام برگ سياه تاريخ براي تلويزيون تهيه مي‌شد و به من گفتند چون تو از نوشته نمي‌خواني دلمان مي‌خواهد تو صحبت كني كه من به عنوان خبرنگار با سيزده خونخوار تاريخ مصاحبه مي‌كردم و در برنامه كودك پخش مي‌شد. تهيه كننده اين برنامه پول ما را خورد و به ‌آمريكا رفت. مدتي، زده شده بودم كه بعد از اين همه سال، پول ما را هم مثل اين جوان‌ها بخورند مدتي كار نكردم تا اينكه مسابقه‌ي هفته به من پيشنهاد شد.

مسابقه‌ي هفته سالها، جزو موفق‌ترين برنامه‌هاي تلويزيوني بود تا اينكه آقاي پورنجاتي قائم مقام وقت سازمان گفت كه سوال‌هاي مذهبي آن را زياد كنيد و زنها نباشند. بعد دوباره تغيير كرد تا اينكه گفتند نمي‌خواهيم البته الان به جاي 10 نفر 9 نفره آنرا گذاشتند كه جالب نيست.

مجموعه طنزي به اسم جدي نگيريد هم توسط عبدالهي و توكلي ساخته مي‌شد كه من گوينده‌اش بودم و بيشتر همان بچه‌هاي صبح جمعه بودند كه به تلويزيون آمده بودند. از سال 72 تا 77 در تئاتر گلريز 5 نمايش طنز به روي صحنه برديم كه از نظر تماشاگر هنوز ركورد آن شكسته نشده است. گاهي وقت‌ها آنقدر تماشاگر زياد بود كه تا 6 اجرا در روز مي‌گذاشتيم اين نمايش‌ها را من مي‌نوشتم و مجيد جعفري كارگرداني مي‌كرد.

آن زمان كه تئاتر كار مي‌كردم شخصي پيش من آمد و پيشنهاد داد تا لطيفه‌هايم را جمع كنم تا يك كتاب درست كنيم كه خيلي هم استقبال شد. لطيفه‌هاي جيبي 6 سال است كه پشت سر هم با ده هزار تيراژ تجديد چاپ مي‌شود. دو سال و نيم به خاطر ناراحتي قلبي در بيمارستان و دو سال و نيم هم به خاطر بدهي كه بابت يكي از دوستانم پيش آمد و امضا بالاش دادم زندان بودم. در زندان هم براي زنداني‌ها برنامه مي‌گذاشتم و همچنين طرح سه سريال و فيلم و يك راه شب براي راديو نوشتم.

آن موقع هم اولين كسيكه راه شب را تكان داد و سبك آن را عوض كرد من بودم كه البته الان خرابش كردند. اولين سريالي كه در عمرم بازي كردم كوچه اقاقيا بود. كار سريال به من خيلي پيشنهاد مي‌شد يا داستانش را نمي‌پسنديدم و يا كارگردانش مورد طبعم نبود.

در برنامه جدي نگيريد يك مسابقه 5 دقيقه‌اي داشتيم كه عطاران مي‌آمد و پانتوميم بازي مي‌كرد من آنجا از او خوشم آمد. بعد هم كه سري اول زير آسمان شهر را نوشت كه كار موفقي بود. يك روز مجيد جعفري به من زنگ زد و گفت عطاران يك سريال دارد و مي‌خواهد يك نقش را به تو بدهد ولي چون تا به حال براي كسي بازي نكردي مي‌ترسد قبول نكني. من به جعفري خيلي عقيده دارم گفتم به نظرم بچه خوبي است چكار كنم؟ گفت آره سوژه‌اش هم خوب است قبول كن. قرار گذاشتيم و صحبت كرديم و كار را پسنديدم.

حسن عطاران اين است كه بازيگر را آزاد مي‌گذارد و حرف و توصيه آدم را گوش مي‌كند. بعداز كوچه اقاقيا، دو سه تا پيشنهاد شده كه همه شكل آن است و قبول نكردم. گفتم خيلي پول احتياج دارم اما خودم را خراب نمي‌كنم. همه يك چيزهايي مثل هم نوشته‌اند. حالا يك چيز جديد درست كنيد. من ديگر عشق دوربين كه ندارم بايد حواسم را جمع كنم كه اعتبار اين 50 ساله را خراب نكنم در عين اينكه به خاطر بدهي به پول هم احتياج دارم اما نبايد به خاطر پول، كارم را خراب كنم، به خاطر همين، پيشنهادات را به راحتي قبول نمي‌كنم.

در اين مدت كار من هم مثل همه‌ي كارها افت و خيز داشته، منتهي سعي كردم روالم ادامه پيدا كند من دنبال سياست و دسته بندي نبودم و هميشه دنبال همان كار هميشگي كه طنز و دل خوش كردن مردم است بودم. الان، 5 شنبه‌ها در راديو سراسري برنامه 5 شنبه شنيدني را به تهيه‌كنندگي خانم معصوم زاده دارم. يك مسابقه جمع و جور است كه فعلا خوب گرفته. يك سال و نيم پيش هم در مرخصي زندان دو تا فيلم از كارهاي آخر جك لمون را دوبله كردم كه چند جا نوشتند بعد از مدت‌ها يك دوبله خوب ديديم.

الان اگر اسم طنز برده مي‌شود خيلي‌ها طنز نيستند و دلقك بازي و شكلك درآوردن است، طنز اين چيزها نيست. بايد سوژه و عكس‌العمل من باعث خنده مخاطب شود يك تبسم كافي است. قهقه خنديدن مال جك است طنز بايد سالها ياد طرف بماند اما فكاهي و مسخره بازي همان لحظه است و شخص بعدا يادش مي‌رود. من دنبال آن كار هستم و تا حدي هم موفق بوديم.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط دوست |


+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط دوست |


از پس شیشه ی عینک استاد

سرزنش وار به من می نگرد

باز در چهرهی من می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است گناه

وای اگر بر دل نو خواسته ای

لشکر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش

ساکتم گرچه به ظاهر اما

در دلم با غم تو غوغاییست

مبصرامروز چو اسمم را خواند                               

بی خبر داد کشیدم غایب

رفاقایم همگی خندیدند

که جنون گشته به طفلک غالب                        

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنها پی درس است و کتاب

دل من در پی سودای دگر

یادم آمد که تو با پیرهن زربفتی

در بهاری در کنارم بودی

تو سخن میگفتی اما نه ز عشق

من سخن می گفتم اما نه ز درد

                     که به ناگه دوستی گفت به من

                     زنگ خورده تو هنوز آنجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط دوست |


چشم در چشم باد بدوز تا شاید

نوید نو شدنی دوباره را برایت به ارمغان بیاورد

 و گیسوانت را به باد بسپار تا  باد در میانشان

شاخه گلی از روشنایی را به جا بگذارد

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط دوست |