تبليغاتX
مجنون یار

خسرو رفت..

خانه سبز زرد شد.

سرزمین سبز خشک شد.

خواهران غریب بی کس شدند.

هامون خشک شد.

ناراحتم. نمد.نم چی بگم.

همین.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط گمکرده |


سلام

حوصله ام سر رفته بود اومدم یه سری بزنم

خوش باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط گمکرده |


باز اومدم

اینبار خسته تر از همیشه

[narde.jpg]

 راستی چرا ما ادما تا چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم ولی تا از دستش دایم پشیمون میشیم؟؟

یا بر عکس تا ندارین خودمون رو میکشم تا بدست بیاریم اما تا به دست آوردیم برامون مهم نیست؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط گمکرده |


بازگشتم...

*************************

قصد و غرض هوا نيست قصه ي ادعا نيست

نقل يک اعتقاده ، عشقه ، يک جور اَدا نيست

حکمه نگاه تازه است رمزي که رمز شب بود

فهمه يک عشق بي مرز نهايت طلب بود

تو رسم مکتب دل رهايي شرطه عشقه

مشکي فقط يک رنگه يک رنگيش رنگه عشقه

بعضي ميگن که حرفه بعضي ميگن که وهمه

اوني که مبتلا نيست نمي تونه بفهمه

 

 

مشکی تا ابد رنگه عشقه!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط گمکرده |


اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم، نگاهت بي نهايت


معصومانه است. قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است مزمزه ميکنم،

 

 مزه دوست داشتن ميدهد، سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره

 

 سرازير ميشود، از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

 

 سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم، بازهم معصومي و بي گناه،

 

لبريز عشق. لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم و لحظه اي در رويا ميميرم،

 

و تو مرا از اين رويا بيدار ميکني وقتي لبهايت را از من ميگيري،

 

و چشمهايت داد ميزنند که نميخواهي وابسته من باشي...

 

سرت را در آغوش ميگيرم و رياکارانه ميبوسمش، انگار تمام دنيا براي من و توست.

 

چه صادقانه گريستي و من چه خودخواهانه باورت نکردم،

 

اکنون تنها نشسته ام و اشکي نيست که من پاک کنم و شانه اي نيست که من آرام بگيرم....

 


 

فرزانه اي در مراسم جشني حاضر بود ، شلوغ بود و حضار سيگار ميکشيدند و گپ

 ميزدند و مشغول بودند ، نوازنده اي پيانو مينواخت ، اما هيچکس به موسيقي اش

توجه نميکرد ، او خسته مينمود و فقط وظيفه اش را انجام ميداد و در انتظار  پايان

 مراسم بود.

مرد فرزانه نزديک پيانو رفت و اعتراض کرد :  چرا براي دل خودت پيانو نميزني ؟

نوازنده شگفت زده شد و شروع به نواختن موسيقي مورد علاقه اش کرد.

در مدت تنها چند دقيقه ، سالن در سکوت فرو رفت .

وقتي آهنگ به پايان رسيد ، همه پر شور تشويقش کردند...  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط گمکرده |


گلدان روي ميز تنها 2 شاخه گل رز خشك شده دارد................ يادت هست؟!

اولين باري كه شاخه رز سرخي به من دادي نمي دانستم چرا،  اما دومين شاخه رز سرخي كه هديه دادي فهميدم چرا......................... و حالا مدت هاست كه تنها اين دو شاخه خشك شده مهمان گلدان قلبم شده اند........ يادش بخير!

از وبلاگ تنهاترین ترین تنها

http://1367ashag.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط گمکرده |


برای تابش مهتاب رخسارت شب تار نگاهم را نمی خواهی

توماه روشنی ، هرگز ! برای جلوه ات قلب سیاهم را نمی خواهی

 

غریبانه  به دنبالت  تمام  کوچه های شوق را گشتم ...و فهمیدم

که مشتاق منی اما ،  دل آواره و گم کرده راهم را نمی خواهی

 

به من گفتند از یاد فراق و انتظارت لحظه ای غافل نباید ماند

که تو ذکرو سلام بی حضور و ندبه های گاهگاهم را نمی خواهی

 

برای شرح غمهایم تمام برگها را دفتر و دل را قلم کردم

همان روزی که دانستم ، من و آن نامه های قعر چاهم را نمی خواهی

 

طپش های قلم ،بی تابی دفتر...و سنگینی و لرز شانه هایم ،  آه!

نهیبم می زند هربار :  مرا می خواهی و بار گناهم را نمی خواهی

 

تو می آیی و با روح مسیحایت،  زمین مرده  را آباد   می سازی

به سردارم به پایت جان دهم ، آخر...تو تنها اشک وآهم رانمی خواهی

 

کمک کن تا در این میدان  بیاموزم ،  فداکاری و بی نام و نشانی را

که تو سرباز می خواهی ، نشان لشگر و نام سپاهم را نمی خواهی!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

مرا در روزي باراني دفن کنيد تا آتش قلبم خاموش گردد ...

و در طابوتي بگذاريد از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد ...

دستهايم را بر روي سينه ام قرار بدهيد تا بدانند هميشه دوست داشتم کسي را در آغوش بگيرم...

 چشمهايم را باز بگذاريد تا بدانندهميشه چشم انتظار بودم...

 صورتم را رو به غروب آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگي ام تمام شد ...

 مرا در آفتاب بگذاريد تا بدانند عشق من شعله ور شد...

 

 

                             

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت


اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت


دل من راضی نبود به این جدایی نازنین


عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت


گفتی به من غصه نخور میرمو برمیگردم


همسفر پرستوهای عاشق میشمو برمیگردم


گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی


گفتی تا چشم به هم بزنی برمیگردم.......

 

  اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

 

خودم میدانم آخر با نگاه عشق خواهم سوخت


و در این سوی زرد کوه راه عشق خواهم سوخت


نه دیگر برنمیگردم تو میخواهی برو اما


پس از تو در تب سرخ و سیاه عشق خواهم سوخت


تو روی دست صدها آرزو تشییع خواهی شد


و من بر شانه های بی پناه عشق خواهم سوخت


نمی فهمم ولی با بازگشت خوب میدانم


که در تکرار شوم اشتباه عشق خواهم سوخت


هنوز از شعرهایم خاطرات عشق می بارد


ولی می دانم آخر با نگاه عشق خواهم سوخت

 

 

                                    

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
خوب ديروز با تو هرروز از تو با خدا ميخونم
تو خيالت توي حالت باز توي كما ميمونم
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو روياي خسته ام
تا وقتي كنارمي مي مونم تا وقتي بهارمي مي تونم
ديگه طاقت دوريتو ندارم ديگه نمي تونم
غربت اين لحظه خسته راه خنده هامو بسته
كمر گيتار عشقم زير بار غم شكسته
شب يلدام ساكت و سرد حسرت شب خاليه از درد
تا كه دق نكرده رويام تورو جون لحظه هابرگرد

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط گمکرده |


اگه اشک ریختن در فراغش گناهه .....

اگه بغض کردن وقت رفتنش گناهه......

اگه احساس تنهائی کردن توی بی کسی ها گناهه.....

     پس روی قبرم بنویسید...

                     گناهکارترین آدم روی زمینم.       

                                   

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط گمکرده |


پسر: دوستت دارم
پسر: چه قدر تو خوبي ! کاشکي تو رو براي هميشه داشته باشم .
پسر: مي خوامت براي هميشه
 
دختر يه نيم نگاه
 
پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟
 
دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه کار کنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشک که توي دستهاي يه غريبه است مي تپه. اما بالاخره....
دختر مي خنده.
پسر قهقه مي زنه.
حالا دو تايي با هم مي خندند. واي که چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشک عاشق.
 
دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.
پسر: آره به خــدا!
 
دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي کنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه.
قلب دختر تند تند مي زنه.
 
دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه مي شه که نيامو تو رو نبينم.
 
چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.
 
دختر منتظره...
 
دختر: چرا دير کرده هميشه که زود ميومد . واي خدااااا کاشکي زود تر بياد.
 
پسر سرشو مياره نزديک سر دختر ...
 
پسر: سلام گلم
 
دختر بر مي گرده...
 
دختر: سلام
دختر: چرا دير کردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازک زود مي شکنه.
پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ،ببخشيد عزيزم کارم طول کشيد.
دختر: اشکال نداره عزيزم.
 
حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه .
توي يه روز قشنگ بهاري که نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....
 
پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم.
دختر:چي؟
پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.
دختر: مگه چي گفتي؟
پسر: من...
 
دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشک صورتشو مي پوشونه اون قدر که جز اشکاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه.با دستاش صورتشو پاک مي کنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.
 
پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....
دختر:من دوستت دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام.
چرا با من اين کارو کردي؟ چرا از اول نگفتي ؟
 
پسر هيچ چي نمي گه
تنها حرفش اينه که ...
 
پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...
بايد بهت مي گفتم.
دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟
پسر: سکوت...
دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجشت بشم.
خداحافظ ، هر جا که هستي شاد باشي و سلامت...
 
حالا دختر تنهاست ، حال و روزش بد جوري خرابه.
داره سعي مي کنه با خودش و عشقش کنار بياد اما سعي نمي کنه که عشقشو فراموش کنه.
 
دختر: اون که مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد.
آره، مي دونم که اون حق داره که براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم  چون اون خيلي خوبه .
  ولي کاشکي مي دونست که چه قدر دوستش دارم...
 
 
آره، کاشکي پسر مي دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره.
کاش پسر مي دونست که شکستن دل يه گنجشک گناه داره !!
 
 
 
                                 


 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط گمکرده |


هیچی نمیگم...
 
2mw73mv.jpg

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط گمکرده |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 

 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط گمکرده |


حرفهای خودمونی

من نمیدونم که چرا ما ادم ها تا یه چیزی رو داریم قدرش رو نمیدونیم اما تا بلافاصله مه از دستش دادیم میفهمیم که چقدر برای ما مهم بوده و با نبودش تو زندگیمون انگار یه چیزی کم داریم حالا بگذریم از اینکه اگر دوباره اگر همون نعمت رو به ما بدهند ما دوباره برمیگردیم سر خونه اولمون و انگار نه انگار که قیل از اینکه اون رو به ما نداده بودن چقدر دوست داشتیم که یه جوری اون (حالا...) نعمت رو بدست بیاریم اما بعضی وقت ها ما یه چیزهایی رو داریم که اگر از دست بدیم دیگه نمیتونیم به دست بیاریم وبرای همیشه اون رو از دست دادیم

یکی از اون چیزهایی که هر چقدر هم ازش تشکر کنیم یا بخاطرش هر کاری هم که بکنیم کمه مادره...

این نعمت واقعا الهی که اگر نبود یا خدایی نکرده از دستش بدیم هیچ چیز و هیچکسی نمیتونه جاش رو برای ما پر کنه

این روزها مه داریم به روز مادر نزدیک میشیم فرصت یا حالا بهونه ی خوبی هستش که ببینیم ایا تا حالا واقعا مادرمون رو راضی نگه داشتیم یا نه.. اگر اره که خیلی خوبه ولی اگر نه بیایید به هم یه قولی بدیم و نذاریم مادرمون رو بیشتر از این ناراحت کنیم و یادمون بیاد این مادره که تو جونیش ار جون و خون خودش گذاشت تا ما به این سن برسم اون مهر جونیه اون ما باید مجنون این یار باشیم درسته که ما یه کم قدر نشناسیم و الان تو این سن فکر میکنیم که ما ار اول همین اندازه ای به دنیا اومدیم و تا ابد تو همین سن می مونیم و یادمون میره که ما هم یه روزی پیر میشیم یا اینکه خودمون پدر یا مادر میشیم ... ای به یاد اونایی بیفتیم که سال گذشته مادرشون پیششون بوده ولی الان .....

پس بیاببد الان اگر مادرمون پیشمون هست بریم و ازش بخاطر کارهایی که کرده تشکر کنیم و اگر پیشمون نیست همین الان گوشی تلفن رو برداریم و به مادرمون یه تلفن کنیم و بگیم الو مادر...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط گمکرده |


باید رفت

باید رفت از این شهر غریب

باید رفت از این بن بست

از این ظاهر

 اینجا ارزش ماندن ندارد

در پس تنهایی شب کودکی خفته است

در شب باید رفت

آهسته و بی صدا

مثل نسیم مثل باد

اینجا جای ماندن نیست

نه مجال است و نه فرصت

تا ببینیم که کجاست شهر حقیقت

شهر دوستی, شهر عشق

شهر ظلمت شهر تاریکی , شهر ماتم و درد, شهر رنج

همه با هم برویم

تا ببینیم که انسان کجاست

و چه بر سر انسان آمده است

تا ببینیم سیمای درون تا بینیم رنج و افسون

تا ببینیم انسانیت بی پردخ

باید رفت

 همه با هم برویم

و بگذاریم که انسان نباشد انسان

که نباشد حیوان

که نباشد گیاه

باید رفت

همه با هم برویم

وبدانیم تا نور هست تا در تجلی باز است راه برگشت نیز هست

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط گمکرده |


با سلام

ما کارمون رو دوباره شروع میکنیم بعد از چند ماه کم کاری

برای همین من اولین شعر خودم رو میذارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط گمکرده |


   

 ...

روزهای زیادی گذشته بود ولی من هنوزازیک غم بزرگ رنج می بردم.دردی که شاید آخرین توان من را هم

 

 از دستانم می ربود و به یغما می برد و این تن خاکی را خاکی تر می کرد و عملا به فراموشی می سپرد.آنقدر

 

 خسته بودم که صدای سرد قلبم را در چشمان نیمه سوز خود می دیدم.شبی که خیلی ناراحت و نا امید از همه ی

 

 اطرافیان دروغین بودم،جملاتی به ذهنم رسید که مثل درد و دل با دل بود.و من این جملات را با اشکی از

 

 چشمم و آهی از قلبم نوشتم،نوشتم تا بگم که من سکوتی کرده ام که شاید این سکوت آخرین فریاد من باشد

 

سکوتی به نام  سکوت مرگ .......

و

 

حالا این جملات کهنه مانند درد و دلی با خوانندگان آن می ماند:

 

ـ-هیچ کس نفهمید...!!!

 

اندوه قلبم را نفهمیدند،چون می خندیدم

 

اشک ریختنم را ندیدند،چون چشمانم خشک بود

 

صدایم را نشنیدند،چون با لبهای بسته فریاد زدم

 

 

شکستنم را نفهمیدند،چون بی صدا خورد شدم

 

نفهمیدند دیوانه شدم،چون آرام و ساکت بودم

 

پیر شدنم را نفهمیدند،چون15 سالم بیشتر نبود

 

خورشیدم غروب کرد،نفهمیدند،چون آسمان دلم را نمی دیدند

 

 

بارانی بود و همه آن را آفتابی دیدند

 

نفهمیدند مردم،چون نفس می کشیدم

 

نفهمیدند چی ی ی ی ی ی کشیدم،چون نمی خواستند بفهمند.....!!!

 

"به یاد تو

"به یاد تو

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط گمکرده |


شنيدم با خدايت عهد بستي

همان جايي كه بر خاكم نشستي

وگفتي چله مي گيرم برايت

ولي پيمان خود را هم شكستي

شكايت هم ندارم در كنارم

کماکان ماه شب هايم تو هستي

اميدي بر دعايت هم ندارم

در اين هنگامه ي كوتاه دستي

گرفته قلب خورشيد از دعايم

و مي گويد كه خيلي خود پرستي

عجيب است آسمان هم گريه سر داد

ببين بغض خدا را هم شكستي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط گمکرده |


زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ! 

 

 

آسمان گريه كرد ، گلبرگ گل سرخي پرپر شد، خورشيد بر زمين بوسه زد، قناري خواند به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد ...

 

 

کنم هر شب دعايى کز دلم بيرون رود مهرت
 

              ولى آهسته مى گويم :

                         خدايا

                   بى ثمر باشد ...

 

 

عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن ،  حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن

 

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم ،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم، موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم ،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم، حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط گمکرده |


رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگی رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد
زندگی می کنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ام...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط گمکرده |


پریا تولدت مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سلام نیلوفر خانم تولدت تو این وبلاگ مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط گمکرده |


آه،ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمینهای جنوب

آه،آه ای ازسحرشاداب تر

ازبهاران تازه ترسیراب تر

عشق دیگرنیست این،این خیر گیست

چلچراغی درسکوت وتیرگیست

عشق چون درسینه ام بیدار شد

ازطلب،پاتاسرم ایثارشد

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط گمکرده |


چه دور باطلی می زنیم وقتی فکر می کنیم با سکوت خویش شخصیت خود را حفظ می کنیم در جایی که باید حرف زد و باید رای دیگری اعلام کرد

چه خیانتی می کنیم در حق روح الهی خودمان که پروردگار به یادگار در وجود گلی ما دمید وقتی که فقط تایید می کنیم

درد آور است و ترسناک!

"عقل" ودیعهء خداوندی است که به واسطهء آن انسان را از حیوان تشخیص دهیم ...  وقتی راه تفکر را می بندند ... راه تنفس نیز در دنیای انسانها بسته است...

حیوانیم!

باور کنید حیوانیم اگر روزهایمان همین گونه ادامه پیدا کند!

بله!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط گمکرده |


چند علامت سوال و چند علامت تعجب چند روز است که در چند جای ذهنم نشسته اند!

از چند ین نفر پرسیدم

چند نفر خندیدند

چند نفر فریاد زدند

چند نفر آه کشیدند

چند نفر زیر لب چیزی گفتند - به گمانم چند ناسزا بود!-

....

اما جواب همه آنها یک چیز بود: " نمی دانم! نمی فهمم! اما دلم می خواهد با نگاه عاقل اندر سفیه به طریقی بگویم که بیشتر از تو می دانم و بیشتر از تو می فهمم ...."

مطمئن نیستم تمام آدمها به یکجا می روند!... به گمانم ما داریم چند جا می رویم!

آری...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط گمکرده |


ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...

گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا .

                                                                      ما همه آفتابگردانيم

 اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد.

اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است

و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....


 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دوستت دارم چون تنهاترين ستاره اي زندگي مني

دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني  

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

 دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

 دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط گمکرده |


زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

 

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم

 
ديگر نميشود 

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فوووووو

وووو 

ت 

.

شمعها را فوت میکنم 

.

.

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

..

نووووووو 

ووو 

ش 

.

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود

 

......

....

... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر از   همیشه !

 

...

..

.

خدایا چقــــــــــــــــــــــــــدر کلافم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط گمکرده |


                                                     

دلم   انگاری   گرفته   قد   بغض   یا     کریما

عصر  جمعه توی ایوون  میشینم مثل    قدیما

تو   دلم  میگم  اقاجون  تو مرادی من    مریدم

من به اندازه وسعم طعم عشق  تو   چشیدم

کاشکی   از  قطره  اشکت  کمی ابرو  بگیرم

یعنی  تو چشمه چشمات با نگات وضو  بگیرم

برای   لحظه  دیدار  از  قدیما   نقشه   داشتم

یه دونه هدیه ی ناچیز واسه تو کنار  گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت هرکی تنهاست توی دنیا

یه  دونه  نامه ی خوش  خط بنویسه واسه اقا

کاغذ  نامه  رو  بعدش  توی  رود خونه    بریزه

بنویسه  واسه مولاش خاطرت خیلی   عزیزه

خاطرت خیلی عزیزه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سالها بودنت را

با چشمان اشكبارم نظاره گر بودم

چشماني كه شوق ديدنت را

شب هنگام با ماه و ستارگان به جشن مي نشسته

و طلوعي ديگر را براي ديدن تو آرزو ميكردند

و تو بي خبر از قلبي

كه دليلي براي تپيدن خود جز تو نمي يافت

برگ برگ زندگيت را ورق ميزدي

حالا پس از سالها چشمانم حس بودنت را در كنارم

هر لحظه بيشتر و بيشتر ميكند

و عشقت هر لحظه ديوانه ترم

ولي چه سود كه هيچ وقت نمي خواهي

بودنم را تا هميشه در كنارت باور كني

یه مسافر غریبم
که زمین داده فریبم

آسمونها جای من بود
خاک عالم منو فرسود
یه پرنده که تو دنیا
بال پروازم و بستن
دل تنگم رو شکستن
جای من پیش خدا بود
تو بهشت با صفا بود
توی شهری که غم ها
از دل آدمها جدا بود

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط گمکرده |


+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط گمکرده |


مجنون یار دوباره وتولد شد

امیدواریم اینبار بتونیم بهتر از دفعه قبلا با شما باشیم

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط گمکرده |


باید رفت

باید رفت از این شهر غریب

باید رفت از این بن بست

از این ظاهر

 اینجا ارزش ماندن ندارد

در پس تنهایی شب کودکی خفته است

در شب باید رفت

آهسته و بی صدا

مثل نسیم مثل باد

اینجا جای ماندن نیست

نه مجال است و نه فرصت

تا ببینیم که کجاست شهر حقیقت

شهر دوستی, شهر عشق

شهر ظلمت شهر تاریکی , شهر ماتم و درد, شهر رنج

همه با هم برویم

تا ببینیم که انسان کجاست

و چه بر سر انسان آمده است

تا ببینیم سیمای درون تا بینیم رنج و افسون

تا ببینیم انسانیت بی پردخ

باید رفت

 همه با هم برویم

و بگذاریم که انسان نباشد انسان

که نباشد حیوان

که نباشد گیاه

باید رفت

همه با هم برویم

وبدانیم تا نور هست تا در تجلی باز است راه برگشت نیز هست

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط گمکرده |


به نام هستي بخش



انا لله و انا اليه راجعون


هنوز خيلي‏ها مثل من اميد دارند كه كسي از خواب صداي‏شان كند و بفهمند كه كابوسي ديده‏اند و تمام. يا اين كه فردا روز خبري بيايد كه همه حرف‏هاي ديشب اشتباه بوده است و ...


ولي حسن نظري رفته است. نمي‏دانيم الان كجاست ولي اين قدر مي‏دانيم كه حضرت امير‏المومنين عليه‏السلام رو ديده. مي‏دانيم كه الان اهل لا‏اله‏الا‏الله شده. مي‏دانيم كه ... ديگر توي اين دنيا نمي‏بينيمش...


به ما اين طور گفته‏اند كه امام رضا به ازاء هر بار زيارت‏شان، بعد از مرگ به‏مان سر مي‏زنند. شايد امام رضا رو ديده باشد. شايد ... شايد ... شايد...


اگر رفتن از اين دنيا تولد ديگري‏ست در دنياي ديگر، امروز روز تولد حسن است. و اين وبلاگ رو ثبت كرديم تا هديه‏هاي تولدش را از اين‏جا برايش بفرستيم. حداقل يك ختم قرآن، هر كسي به وسع خودش. اگر بيشتر از يك ختم قرآن شد كه چه بهتر. هر كسي آمادگي داره توي كامنت‏ها اعلام كنه تا توي اين ختم قرآن شريك بشه. ان‏شاءالله هديه‏ها به دستش برسد به نشان اين كه چه قدر دوستش داريم. اين مصيبت وارده را به خانواده محترم حسن‏آقا، دوستانش و همه وبلاگ‏نويسان، مخصوصا كاربران پارسي بلاگ تسليت مي‏گيم.


پيكر حسن نظري جمعه 15/10/85 ساعت 8 صبح از اين آدرس تشييع مي‏شود:
تهران نو - ايستگاه ارباب مهدي - كوچه شهيد اكبر‏‏مير‏حسيني - بن بست طاهر - پلاك 27


حسن‏جان تولدت مبارك...
جهت نمايش لوگو يادبود از كد زير استفاده كنيد:




(كساني كه كامنت مي‏ذارن لطف كنند و برن به وبلاگه http://khatm.parsiblog.com/ تا بدونن کدو م حزو رو بايد قرائت كنند.)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط گمکرده |


بابا دستخوش

بابا دمت گرم

بابا خیلی با مرامی

اقا یا خانم اثر انگشت خیلی با مرامی

دمت گرم که همیشه به ما سر میزنی

خیلی ممنون

خیلی مخلصیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط گمکرده |


گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط گمکرده |


از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
 صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
 در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است 
                                                      "فریدون مشیری"
  
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 

خداوندا اكنون كه كوله باري از خستگي را بر روي دوش خود ميكشم و در اين مكان غريب بدون انكه كسي حرف مرا بفهمد تو را صدا ميزنم. ميدانم كه آنقدر از درگاه تو دور شده ام كه اگر حتي بلند ترين فرياد خود را بزنم صداي من هرگز به نزديكي عرش كبريايي تو نرسد. خداوندا در اين زماني كه انسانيت زير پاهاي مردم بسان برگ ها بي ارزش پاييز له و خرد ميشود و در زماني كه مردم براي چند تكه كاغذ رنگي همديگر را به پايين ترين چيز ميفروشند و تو آن بالا به آنها نگاه ميكني و حسرت ميخوري آيا صحيح است كه اين مردم را به حال خود واگذاري؟؟

تو دوباره انسان را آفريدي نميدانم در جواب فرشته ها كه گفتند چرا دوباره انسان را مي آفريني كه جنگ و خون و برادر كشي براه بيندازد؟، چه گفتي اما من اكنون از تو اين سوال را ميپرسم كه چرا جنگ و خون و برادر كشي را ميان انسانها آفريدي؟؟

من كه در اين زمان از خودم خالي شدم و نميدانم از اين زندگي چه ميخواهم و براي چه زنده هستم از تو كمك ميگيرم.

خدايا تو به من بگو كه چرا عشق واقعي را در دل مردم مرده و چرا همه پول را خداي خود ميدانند؟

امروز روز تازه اي ايست و من به اميد تو ميگويم:

خدايا به اميد تو نه به اميد خلق روزگار

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط گمکرده |


امشب شب قدره؛ برم یه سر به دوست قدیمیم بزنم :

 

·       سلام ؛ چطوری؟

·       برو که اصلاً حوصله ندارم

·       چرا ؟

·       خودت بهتر می دونی!

·       من چه می دونم؟ خب تعریف کن. . .

·       تو که میدونی چرا می پرسی؟

·       دوباره دلت گرفته ؟ امشب که خیلی سرت شلوغه، کلی مهمون داری!

·       بیا برو سر به سرم نذار ، لااقل نمک نپاش رو زخمم

·       بی ادبیه ولی حقته!!!!!

·       ؟؟؟؟

·       همه اینها رو خودت ساختی

·       می دونم ؛ برای همینم دلم گرفته

·       خب بزن نابود کن من و اینها و همه هستی رو!!!

·       حوصلم سر میره

·       خب بهترشو بساز

·       تو هیچی نمیفهمی ؛ زیادی جوجه ای!!!

·       راست میگی ؛ مثل همیشه!!

·       اصلاً تو چی میگی این وسط؟ تو هم مثل اینهایی!

·       ؟؟؟؟؟؟

·       چیه ؟ ادعامیکنی منو واسه خودم می خوای؟

·       تو می دونی من ازت چشم داشتی ندارم؛ متاسفانه با شناختی هم که ازتو دارم نمیترسم ازت!!!!
حالا میشه بگی چرا منم مثل اینهام؟

·       چون منو واسه خودت می خوای!!!

·       ؟؟؟!!!!!!

·       من رو برای موفقیت می خوای ؛ برای امیدواری می خوای ؛ برای . . .

·       بسه دیگه !!!!!

·       دیدی کم آوردی؟!!

·       - خُ. . .ب





حق با توست؛ مثل همیشه

ولی . . .
ولی من لااقل تو رو دوست دارم

·       فقط و فقط برای خودم نمیخوام تو رو!!

·       میدونم

·       تو که همه اینها رو میدونی چرا باهام حرف میزنی؛

 چرا بحث می کنی؟

·       من به بحث و دعا و نماز وروزه و شب قدر نیازی ندارم؛
این شماهائید که برای زندگی به اینها نیاز دارید

·       این دفعه منم میتونم بگم : « می دونم»!!

·       آره میدونم که میدونی!!

·       حالا چرا دلت گرفته؟

·       تو که میدونی چرا می پرسی؟

·       برای اینکه خواننده های وبلاگم هم بدونن

·       اکثرشون می دونن

·       خب برای اون یکی دو تا بگو

·       از چی بگم ؟
دلم میگیره وقتی میبینم منو اینقدر وحشتناک معرفی میکنن ؛ دوستام رو با این چهره ازم جدا میکنن ؛
وقتی میبینم دوستای سابقم بدون من اینقدر سخت میشه زندگیشون؛ اینقدر برای خودشون مشکل درست میکنن ؛ افسرده میشن ؛ زندگیِ قشنگشون پوچ میشه ؛ . . . . . . .
وقتی میبینم اونهایی که ادعای دوستی میکنن تا یکی دو تا از خواسته هاشون رو به خاطر خودشون و مصلحتشون اجابت نمیکنم ؛ شروع میکنن به بد و بیراه گفتن . . . . . .
وقتی میبینم دوستام به اسم من هر ظلمی که بخوان میکنن و هر روز هم بیشتر پیش میرن . . .
وقتی میبینم امشب همه میان پیشم و طلب بخشش میکنن ؛من هم میبخشم؛ ولی فردا همین افراد برمیگردن و سیلی میزنن بهم و تف میندازن توی صورتم. . . .
وقتی میبینم اونهایی که ادعای کفر نسبت به من دارن از همۀ دوستام انسانـترن!!. . . .
وقتی. . . .
.
.
.
مجتبا . . . خوابیدی؟!!!!

·       نه دارم تخمه می خورم و توی پارک تاب بازی می کنم

·        خوبه

·       فکر کردم ناراحت میشی!!

·       نه ؛ بهتره این طوری

·       چرا؟

·       چون لااقل ادعای دوستی نمیکنی!!!
برو خوش باش

·       دوستت دارم

·       منم همین طور 

پی نوشت :

همیشه همین طوریه

تحملشو ندارم کامل بهش گوش کنم

اون هم میدونه زیاد گیر نمیده

تنهاش میذارم

خودش همیشه یه راهی داره . . . .

 

 

 

 

از وبلاگ آقا مجتبی:

http://mojieta.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط گمکرده |


سلام

شرمنده از این همه لطفتون

متسفانه چند وقته نویسنده های وبلاگ خیلی سرشون شلوغه برای همین خیلی دیر به دیر وبلاگ رو به روز میکنیم

من با ید از پریا خانوم هم تشکر کنم که با مطالب قشنگش وااقعا وبلاگ رو قشنگ کردند.

از همه شما هم تشکر میکنیم و اگر دیر به دیر به شما سر میزنیم و یا اصلا سر نمی زنیم معذرت میخواهیم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط گمکرده |


دستانم را قطع کنید

چشمهایم را کور کنید

زبانم را ببرید

پاهایم را بشکنید

اندیشه هایم را بشویید

فقط یک چیز را هرگز نمی توانید از من بگیرید

احساساتم. . .

 

 

    از وبلاگ آقا مجتبی:

http://mojieta.blogfa.com/http://mojieta.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط گمکرده |


فريادي براي نکشيدن

اشکي براي نريختن

عشقي براي جاري نشدن

دلي براي دچار نشدن

سکوتي براي نشکستن

لبي براي نبوسيدن

ترانه‌اي براي نخواندن

شعري براي نسراييدن

نوري براي نتابيدن

دريچه‌اي براي باز نشدن

بالي براي نپريدن

زباني براي حرف نزدن

آتشي براي نيفروختن

خوني براي نريختن

بغضي براي نترکيدن

دردي براي درمان نشدن

گذشته‌اي براي يادنکردن

آينده‌اي براي نديدن

حالي براي نشناختن

دستي براي نگرفتن

آغوشي براي آرام نگرفتن

چشمي براي نديدن

نگاهي براي نخواندن

....

آري آري!

اجناس کهنه شما را خريداريم؛

راستي

کسي دل شکسته ما را تعويض نميکند؟

سنگي، کلوخي،

چه چيزي حفره اين گودالِ عميق را پرميکند؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط گمکرده |


 
تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته

عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط گمکرده |


حدا لعنتشون کنه

خدایا تا کی باید این صجنه ها رو ببینیم!!

اگر میخوا ببینی کدوم صحنه ها رو لینک زیر کلیک کن اما افراد زیر ۱۸ سال کلیک نکنن !!!!
http://jomhourieslami.com/1385/13850809/index.html

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط گمکرده |