تبليغاتX
مجنون یار
يک دختر زيبا راه مي رفت در دورنماي ديد آدم. آدم نگاه مي کرد و انگار در اعماق وجودش چيزي مي شکفت که نمي دانست چيست. شايد مثل حسي که جوانه کوچکي زمان سر در آوردن از خاک دارد. اما حس آن جوانه را تا به حال چه کسي ديده و چه کسي حس کرده است به جز خود آن جوانه؟... حس آدم هم از همين نوع بود.

دختري زيبا راه مي رفت در دورنماي ديد آدم. در يک باغ پر از گل و درخت و نور... گل هاي باغ همگي سفيد و سرخ بودند و ساقه هاي سبزشان از جوي ها سيراب مي شد. دخترک گل ها را يک به يک کنار مي زد و نزديک مي شد. گاهي پيچکي را دور مي زد و گاهي با دستش شاخه درخت اناري را به کنار مي راند. موهايش را از پشت بافته بود. به سوي آدم مي آمد. قدم به قدم... آدم نگاه مي کرد. دختر پاهاي برهنه اش را با دقت روي خاک باغ مي گذاشت. عاقبت رسيد به آدم. به فاصله يک جوي آب کوچک از آدم ايستاد. آدم به چشم هاي خاکستري حوا نگاه کرد و حوا به چشم هاي مشکي آدم... لبخند زد. آدم دستش را دراز کرد. حوا دست آدم را گرفت و از روي جوي پريد. لحظه اي بعد دختر در آغوش آدم بود. حوا بدن آدم را بوييد. آدم نخستين بوسه بشري را خلق کرد...

***

از دور دست مي آيي... مي نشيني کنار من. اينجا دامنه کوه زيباييست. بهار فرش سبز رنگي زير پايمان انداخته است. بقچه را باز کن تا چيزي بخوريم. چه هوايي است... خداي من. نان و پنير و سبزي معطر کوهي... مي خندي... چه زيبا مي خندي!

***

تو معني زندگي مي دهي. حوا يعني زندگي... زنده... در کنار آدم. دوستت دارم حوا. بيا در باغ گشتي بزنيم...

آدم دست حوا را گرفت. در باغ دويدند. روي زمين دراز کشيدند. حرف زدند، خنديدند. شنا کردند... سراسر باغ مملو از نوري بود که گرمابخش عشق آدم و حوا بود.

حوا نشست روي زمين. دست آدم را هم گرفت و با خود نشاند. دستش را به ميان موهاي آدم برد. موها را نوازش کرد. آدم دستش را به سمت گردن حوا برد. نوازش کرد. موهاي دختر را عقب زد. عاقبت سرش را جلو برد و پيشاني حوا را بوسيد...

***

صبح، در ميان باغ بهشتي، نوري تلالو مي کرد که برگ درختان از بازتاب آن مي درخشيد. برگ درخت زيتون به رنگي و برگ درخت انگور به رنگ ديگر. گندم ها طلايي رنگ مي شد. از همه زيبا تر اما برگ درختان سيب بود و ميوه هاي سرخ رنگ آن. سبز ِ سبز، سرخ ِ سرخ. درخشان و دلفريب...

موسيقي باغ بهشتي هميشه در اوج بود. پيانو در گوشه باغ قرار داشت. آنجايي که حد فاصل مزرعه کوچک گندم و باغ انار بود. کنار جوي آب...

فرشته اي پشت پيانو نشسته است و مي نوازد. آهنگي آرام و ساده و دلنشين. فرشتگان کُر مي خوانند... صدايشان در باغ بهشتي طنين افکن است.

آدم و حوا کنار جوي آب نشسته اند. زن در چشمهاي مردش نگاه مي کند. آدم لبخند مي زند. نگاه حوا به ميان باغ مي گردد. روي درختان و ميوه ها مي چرخد و روي درخت سيب مي ايستد. آدم هم نگاه مي کند. سيب... ولي دست زدن به آن درخت ممنوع است! آدم با ناباوري به صورت حوا نگاه مي کند. چشمان حوا ملتمسانه نگاه مي کند. آدم سري تکان مي دهد و با اخم سرش را به سمت ديگري برمي گرداند. صداي نواختن پيانو هنوز در باغ به گوش مي رسد. گروه فرشتگان همچنان کُر مي خوانند. با صدايي غمگين...
غروب مي شود...

نور باغ بهشتي کمرنگ شده است. آدم از کنار سبزه ها مي گذرد و روي تخته سنگي مي نشيند. کمي آن سو تر رهبر ارکستر ايستاده است و نوازندگان را رهبري مي کند. صداي موسيقي اين بار کمي سنگين است. فرشته اي با صداي آلتو مشغول خواندن است. آدم فکر مي کند... رهبر ارکستر در اوج ضرب دادن دستانش را به شدت تکان مي دهد. بعضي مواقع چشمش را مي بندد و لطافت موسيقي را به نوازندگان منتقل مي کند. گاهي اوقات چشمانش گشاد مي شود و دستش را با حرارت تکان مي دهد. نوازندگان زهي هماهنگ با هم آرشه مي کشند. موسيقي کمي حالت سکون به خود مي گيرد... فقط صداي ويلن سِل به گوش مي رسد ... آن هم خيلي آرام...

حوا در آنسوي باغ است. مردمک چشم هاي آدم او را مي بيند... حوا نزديک درخت سيب مي شود ... باز هم موسيقي به اوج مي رود... صداي خوانندگان کُر دوباره حجم مي گيرد. رهبر ارکستر با شدت دستش را تکان مي دهد و به عقب و جلو خم مي شود... فرشتگان با صلابت مي نوازند... آدم وحشت زده نگاه مي کند... دهانش باز مانده است... خشکش زده... دست حوا به سمت سيب سرخ رنگ دراز مي شود... سيب را لمس مي کند... سيب را از درخت مي کند... موسيقي در اوج به ناگاه پايان مي پذيرد... در باغ بهشتي ديگر از نور و موسيقي خبري نيست... غروب تلخ رنگي است...
صداي اذان مي آيد...
الله اکبر...
الله اکبر

نگاه آدم و حوا گره مي خورد. بر چهره ها غم سنگيني مي کند. زن از ميان باغ به سوي مردش بر مي گردد. زيبايي ها کم کم از ميان باغ رخت بر مي بندند. باغ تاريک تر و تاريک تر مي شود. حوا سيب را به زمين مي اندازد. ميان پاهاي برهنه اش. دستش را دور کمر آدم حلقه مي کند و مي گريد... آدم رويش را بر مي گرداند.

باغ بهشتي تاريک تاريک شد. بشر پا به نخستين شب زندگي خويش گذاشت. شبي تاريک ِ تاريک ِ تاريک... و با سيبي سرخ رنگ به بهاي از دست دادن باغ بهشتي...

 

پریا


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط پریا |


مردي در مسابقه ي اطلاعات عمومي شرکت کرده است و سعي در بردن

جايزه يک ميليون دلاري را دارد .

سوالات را بخوانيد

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشيد؟

الف) ۱۰۰سال

ب ) ۹۹ سال

ج )۱۰۱ سال

د ) ۱۱۰ سال

او نميتواند به اين سوال جواب دهد

۲ـ کلاه هاي پاناما در چه کشوري توليد ميشود؟

الف) برزيل

ب) شيلي

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک ميکند

۳ـ روس ها در چه ماهي انقلاب اکتبر را جشن ميگيرند؟

الف) ژانويه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت ميکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقيه حضار بايد به دادش برسند

۵ـ نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده؟

الف) قناري

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اينجاست که شرکت کننده ي بخت برگشته از ادامه ي مسابقه انصراف ميده!

اگر خيلي خودتان را گرفته ايد که همه ي جوابها را ميدانيد و به اين بنده ي خدا هم کلي

خنديديد بهتره اول جوابها را بخوانيد...!

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۰۱ سال طول کشيد

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور توليد ميشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته ميشه

۴- اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسيدن به جرج تغير يافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتين آن

insularia canaria يعني جزاير توله سگ

 

 

                            

 پریا

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط پریا |


CUTE LOVE STORY-

A BOY LIKED A GIRL WORKING IN A CD SHOP VERY MUCH. BUT HE DID NOT TOLD HER ABOUT HIS LOVE. EVERYDAY HE WENT TO THE CD SHOP AND BOUGHT A CD ONLY TO TALK TO HER. AFTER A MONTH HE DIED.................. WHEN THE GIRL WENT HIS HOME AND ASKED ABOUT HIM, HIS MOM TOLD THAT HE DIED AND TOOK HER TO HIS ROOM..................................... SHE SAW ALL THE CD'S UNOPENED ............... THE GIRL CRIED AND CRIED AND FINALLY DIED. YOU KNOW WHY SHE CRIED?........................... COZ SHE HAD KEPT HER OWN LOVE LETTERS INSIDE THE CD PACKS.SHE ALSO LOVED HIM

 

داستان عشق

پسری یک دختری رو که توی یک سی دی فروشی کار می کرد خیلی دوست داشت.اما اون پسر راجع به عشقش چیزی به دختر نمی گفت.پسر هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید فقط به این خاطر که با دختر صحبت کنه...بعد از یک ماه پسر میمیره...وقتی دختر به خونه ی اون پسر میره و راجع بهش سوال میکنه مادر پسر بهش میگه که اون مرده و دختر رو به اتاق پسر میبره....دختر میبینه هیچ کدوم از سی دی هایی که پسر خریده باز نشده...دختر گریه می کنه ، گریه میکنه و سر انجام میمیره.... شما می دونی چرا دختر گریه کرد؟؟؟....

چون دختر هر دفعه یه نامه ی عشق برای پسر داخل پاکت سی دی ها میگذاشته....اونم پسر رو دوست داشته....

پریا

 

                                

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط پریا |


حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از بررسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :

"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"

مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :

" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."

مامور CIA  نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."

بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اس لحه اي را به او مي دادند گفتند:

"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "

مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد   اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:

" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"

كارمند CIA پاسخ داد:

"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."

حالا يك خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:

" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."

او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:

"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقي است است. من مجبور شدم او   را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد !

 

(توی این ماه عزیز حتما ما رو سر افطار دعا کنید...)

پریا


+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط پریا |


 

تو چه رنگي هستي ؟

در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.

**************************************************

قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.


طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم

ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.

خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.


قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.

 

                        

 پریا

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط پریا |


 

خاطرات در نهايت زيبايي گاهي کشنده اند ...

                                                      

   

پریا

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط پریا |


شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

((دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم .))
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را
به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
(تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم)
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک قلب ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
ميدانم

تو نام مرا از یاد خواهی برد...

 

                          

 

پریا

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط پریا |


پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد ، باز هم از زندگي خود راضي نبود . اما خود نيز علت را نمي دانست .
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد . هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد ، صداي ترانه اي را شنيد . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد .
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد : چرا اينقدر شاد هستي ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط يک آشپز هستم . تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم . بدين سبب من راضي و خوشحال هستم .
پس از شنيدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد . نخست وزير به پادشاه گفت : قربان ، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست . اگر او به اين گروه نپيوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است .
پادشاه با تعجب پرسيد : گروه 99 چيست ؟
نخست وزير جواب داد : اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست ، بايد چند کار انجام دهيد : يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد . به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست .
پادشاه بر اساس حرفهاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد . با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد . با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت . آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولي واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست . فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست ؟ شروع به جستجوي سکه صدم کرد . اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد . اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد .
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند .
تا ديروقت کار کرد . به همين دليل صبح­ روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند . . آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند . او فقط تا حد توان کار مي کرد .
پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد .
نخست وزير جواب داد : قربان ، حالا اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 درامد . اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند : آنان زياد دارند اما راضي نيستند . تا آخرين حد توان کار مي کنند تا بيشتر بدست آورند . آنان مي خواهند هر چه زودتر " يکصد " سکه را از آن خود کنند . اين علت اصلي نگراني ها و آلام آنان مي باشد . آنها به همين دليل شادي و رضايت را از دست مي دهند و البته همين افراد اعضاي گروه 99 ناميده مي شوند .

 

پریا

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط پریا |



دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم...

 

                                        

پریا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط پریا |


 

نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن.

 

                            


 

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست ، او جانشین همه ی نداشته های من است...

 

                             

 

پریا

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط پریا |


داشتن دوست خوب بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از با هر کسی بودن است....

 

منم به نیلوفر جان خوش آمد میگم.(پریا)

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط پریا |


هرگز برای عاشق شدن به دنبال بهار و باران و بابونه نباش ، گاهی در انتهای خار های یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط پریا |


اگر نمی توانی بالا روی ،سیب باش که افتادنت اندیشه ای را بالا برد.....

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط پریا |


پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم

بزند اما اينکار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را

دوست داشت . من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام . اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات

من حل مي شد .

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

 

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر , به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را

شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد

چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا

مي توانستم برايت انجام بدهم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط پریا |


نه از سفید و نه از سیاه ،
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت ...
هیچ کدام را نمی خواهم ،
همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست

 

از وبلاگ دوست گلم سایه:http://dordoneyedeleto.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط پریا |


پسر: دوستت دارم
پسر: چه قدر تو خوبي ! کاشکي تو رو براي هميشه داشته باشم .
پسر: مي خوامت براي هميشه
 
دختر يه نيم نگاه
 
پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟
 
دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه کار کنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشک که توي دستهاي يه غريبه است مي تپه. اما بالاخره....
دختر مي خنده.
پسر قهقه مي زنه.
حالا دو تايي با هم مي خندند. واي که چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشک عاشق.
 
دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.
پسر: آره به خــدا!
 
دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي کنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه.
قلب دختر تند تند مي زنه.
 
دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه مي شه که نيامو تو رو نبينم.
 
چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.
 
دختر منتظره...
 
دختر: چرا دير کرده هميشه که زود ميومد . واي خدااااا کاشکي زود تر بياد.
 
پسر سرشو مياره نزديک سر دختر ...
 
پسر: سلام گلم
 
دختر بر مي گرده...
 
دختر: سلام
دختر: چرا دير کردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازک زود مي شکنه.
پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ،ببخشيد عزيزم کارم طول کشيد.
دختر: اشکال نداره عزيزم.
 
حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه .
توي يه روز قشنگ بهاري که نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....
 
پسر:اوم م م ، من يه دروغ به تو گفتم.
دختر:چي؟
پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.
دختر: مگه چي گفتي؟
پسر: من...
 
دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشک صورتشو مي پوشونه اون قدر که جز اشکاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه.با دستاش صورتشو پاک مي کنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.
 
پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....
دختر:من دوستت دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام.
چرا با من اين کارو کردي؟ چرا از اول نگفتي ؟
 
پسر هيچ چي نمي گه
تنها حرفش اينه که ...
 
پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...
بايد بهت مي گفتم.
دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟
پسر: سکوت...
دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجشت بشم.
خداحافظ ، هر جا که هستي شاد باشي و سلامت...
 
حالا دختر تنهاست ، حال و روزش بد جوري خرابه.
داره سعي مي کنه با خودش و عشقش کنار بياد اما سعي نمي کنه که عشقشو فراموش کنه.
 
دختر: اون که مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد.
آره، مي دونم که اون حق داره که براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم  چون اون خيلي خوبه .
  ولي کاشکي مي دونست که چه قدر دوستش دارم...
 
 
آره، کاشکي پسر مي دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره.
کاش پسر مي دونست که شکستن دل يه گنجشک گناه داره !!


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط پریا |


اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم، نگاهت بي نهايت


معصومانه است. قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است مزمزه ميکنم،

 

 مزه دوست داشتن ميدهد، سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره

 

 سرازير ميشود، از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

 

 سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم، بازهم معصومي و بي گناه،

 

لبريز عشق. لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم و لحظه اي در رويا ميميرم،

 

و تو مرا از اين رويا بيدار ميکني وقتي لبهايت را از من ميگيري،

 

و چشمهايت داد ميزنند که نميخواهي وابسته من باشي...

 

سرت را در آغوش ميگيرم و رياکارانه ميبوسمش، انگار تمام دنيا براي من و توست.

 

چه صادقانه گريستي و من چه خودخواهانه باورت نکردم،

 

اکنون تنها نشسته ام و اشکي نيست که من پاک کنم و شانه اي نيست که من آرام بگيرم....

 


 

فرزانه اي در مراسم جشني حاضر بود ، شلوغ بود و حضار سيگار ميکشيدند و گپ

 ميزدند و مشغول بودند ، نوازنده اي پيانو مينواخت ، اما هيچکس به موسيقي اش

توجه نميکرد ، او خسته مينمود و فقط وظيفه اش را انجام ميداد و در انتظار  پايان

 مراسم بود.

مرد فرزانه نزديک پيانو رفت و اعتراض کرد :  چرا براي دل خودت پيانو نميزني ؟

نوازنده شگفت زده شد و شروع به نواختن موسيقي مورد علاقه اش کرد.

در مدت تنها چند دقيقه ، سالن در سکوت فرو رفت .

وقتي آهنگ به پايان رسيد ، همه پر شور تشويقش کردند...  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط پریا |


همه چيز را با يک جمله خراب کردي و رفتي...

رفتي!خيلي ساده!

وقتي نفس نفس تنهايي برسرم آوار ميشد و نفسم کم مي آمد،

تو فقط به تماشا نشستي...

وهيچ نگفتي....

امروز،

که ديگر از لابلاي پاره آجرها،

روزنه اي ـ به اندازه نفس کشيدنم ـ بازکرده ام،

فقط ساکت باش

ودگر هيچ مگوي.

روزنه ام را خراب نکن،

شايد،شايد وقتي ديگر،حرفهايت را بازهم گوش بدهم...شايد....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط پریا |


آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را به ریشه آرزوهایت حس می کنی به یاد بیاور که زیبایی شب ها از شکستن قلب ستارگان است...اگر شکستن قلب و غرور عاشقان صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند...

 

از وبلاگ دوست گلم ،هستی :

http://www.tavalode-eshgh-.blogfa.com/

 

 

 

خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی          که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی 
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد             دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن               تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به           که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا                   به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپارد                که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

 

(سعدی شیرازی)


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط پریا |


ايستادي روبروم ,
روبرو
گفتي : خداحافظ,
هيچي نگفتم ,
گفتي : مي دوني که ... بايد برم
هيچي نگفتم
گفتي : متاسفم .. ولي .. مي دوني که ...
هيچي نگفتم
گفتي : مواظب خودت باش
هه .. هيچي نگفتم
دست تکون دادي و پشتتو کردي به منو رفتي
رفتي ...
رفتي ....
اونقدر ازم دور شدي و رفتي که ديگه نديدمت
رفتي .....
رفتي ..
.
ساعت ها ايستادم
تنها
و روزها و ... ماه ها و سالها
تنها
و تو هنوز مي رفتي
.
ايستاده بودم هنوز
صدايت آمد از پشت سر,
پشت سر
گفتي : سلام...
هيچي نگفتم,
گفتي : من برگشتم .. آخه .. مي دوني که
هيچي نگفتم
هيچي نگفتم
صدايي در درونم مي گفت:
زمين گرد است
زمين ... گرد است
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط پریا |


هر کي از جلسه بيرون ميومد به خاطر شعري که خونده بود بهش تبريک مي‌گفت؛ آشفته بود و ناراحت؛ ناراحت واسه دختر شهرستاني جديد الورودي که هر چي فکر مي‌کرد، صداقت و سادگيش با بي معرفتيا و دغل‌بازياي اين پسري که تو جلسه همراهش بود نميخوند.
اهل دخالت نبود.خجالتي و کم‌حرف و... سرشو انداخته بود پايين و داشت با خودش کلنجار مي‌رفت که يه صفحه سفيد جلوي چشاش باز شد.
دختر با لهجه‌ي شهرستاني گفت: «ميشه برام يه چيزي بنويسين شعرتون ماه بود.»
- البته.من کسي نيستم که... اسمتون چي بود؟
- پروانه
-«کاش وقتي پروانه‌ي دشت شقايق مي‌فهمد که گل‌کاغذي‌ها و شعله‌هاي خوش آب و رنگ شهري لايق بوييدن و بوسيدن نيستند، هنوز بالهايش آتش نگرفته باشند. با احترام. شاعر!»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط پریا |


هرگز چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط پریا |


يک زوج در اوايل ?? سالگي در يک رستوران کوچک رمانتيک سي و پنجمين سالگرد

ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان يک پري کوچولوي قشنگ سر ميزشان ظاهر شد و

گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستيد و در تمام اين مدت به هم وفادار مانده ايد هر

کدامتان مي توانيد يک آرزو بکنيد.خانم گفت:اووووووووووه!من مي خواهم به همراه همسر

عزيزم دور دنيا سفر کنم.پري چوب جادويي اش را تکان داد و:اجي مجي لاترجي!دو تا بليط

خطوط مسافربري جديد و شيک در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود چند لحظه فکر کرد و

گفت:خب اين خيلي رمانتيکه ولي چنين موقعيتي فقط يک بار در زندگي آدم اتفاق مي افته.

بنابراين خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه که همسري ?? سال جوانتر از خودم داشته

باشم!خانم و پري واقعا نااميد شده بودند ولي آرزو آرزوست ديگر! پري چوب جادويي اش

را چرخاند اجي مجي لاترجي! و آقا ?? ساله شد!  

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط پریا |


پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!

اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره

 که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:

اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم

 وطاقت ديدن اشکاتوندارم...

دخترسرشوپايين انداخت و گفت :

ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.

من...من بدجوري عاشقت شدم.

پسردستايدخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.

دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟

پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن

 عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!

توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!

پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!

چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!                       

!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جاي دنياپيدانميشه............

ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...

 

 

 

اين روزها نه مجالي براي دلتنگي دارم نه حوصله اش را................ ولي با اين همه گاه گاهي دلم هواي تو را مي کند

 


+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط پریا |


يه روز بهم گفت: "ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز ديگه بهم گفت: "ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام. *

يه روز ديگه گفت: "ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنها. *

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

يه روز تو نامه اش نوشت: "من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.*

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

"من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام.*

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: "آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام.*

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي  خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه

اينه كه نمي دونه من هنوز خيلي تنهام.*!!!

 

از وبلاگ:

http://marmarjoon.blogfa.com/

 

 

 


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پریا |


پسر A :هيچ ميدوني من چقدر دوست دارم!خيلي وقته ميخوام بهت بگم ولي ترديد داشتم...ميترسيدم از دستت بدم،ديگه امروز دل رو به دريا زدم!

دخترک سعي ميکنه بهش يه لبخند بزنه و موضوع رو خيلي راحت عوض ميکنه!!

شب از پنجره اتاقش داره آسمون رونگاه ميکنه،يه دفعه از حرفهاي پسره خندش ميگيره از ته دل ميخنده...چطور همچين حرفه خنده داري رو به من زد؟ما که فقط دوستيم!ديگه نبايد ببينمش که فراموشم کنه!!!خوب بيچاره نميدونه که تک ستاره ي آسمون من يه نفر ديگه است...

دخترک:هيچ ميدوني من چقدر دوست دارم!خيلي وقته ميخوام بهت بگم ولي ترديد داشتم...ميترسيدم از دستت بدم،ديگه امروز دل رو به دريا زدم!

پسر B :سعي ميکنه به دخترک  يه لبخند بزنه و موضوع رو خيلي راحت عوض ميکنه!

دخترک شب داره آسمون رونگاه ميکنه،ديگه نميخنده...به عشقش فکر ميکنه...::چطور ميتونه اينقدر سنگدل باشه؟!چطور اينهمه عشقي که توي چشمام موج ميزنه رو نميبينه؟!ديگه غرورمو هم که زير پا گذاشتم و حرف دل رو زدم!آخه مگه ادم ميتونه اينقدر بي احساس و سنگدل باشه؟!يه دفعه حرفهاي پسرA مثل جرقه از ذهنش ميگذره، آره ادم ميتونه اينقدر سنگدل باشه درست عين خودم...

اگه به اکثر رابطه ها دقت کنين همينجورين،داريم به دنبال کسي ميريم،حاضريم همه عشقمون رو بهش تقديم کنيم، غافل از اينکه عشق ما خودش دلبسته ي ديگريست حتي حاضر نيست نيم نگاهي به پشت سرش بندازه تا اونهمه عشق رو ببينه...خوب خود ما هم يه نيم نگاهي به عقب بندازيم بد نيست، شايد ما هم تمومه دنياي يه کسي باشيم که داره پشت سرمون به دنبال ما مياد و تمومه آرزوش اينه که ما برگرديم پشت سرمونو نگاه کنيم و اونهمه عشق رو ببينيم...!

 (از وبلاگ دوست گلم یکتا :

 http://soul-fly.blogfa.com/)

 

من صبورم اما . . . بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط پریا |


میشه تو گریه های شب علی رو عاشقانه دید

 میشه تو سفره سحر خدا رو عارفانه دید

       

                                                            

                                                          

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط پریا |


رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگی رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده من
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه راهت باد
زندگی می کنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط پریا |


هنوز هم ذهن من در پس غبار گذشت زمان ،مي نگارد چهره ات را و قلب من در شوق ديدارت مي تپد ،هر چند فرسنگ ها از تو دورم ،ولي باکي نيست من به فردائي مي انديشم که عطر دل انگيز حضورت مرا آسمانی نمايد،  کاش چنین فردایی باشد....


 


 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن  که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد  


 

 


 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

 وگريست...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط پریا |


عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني، ولي اگر فرا موشش كردي ،تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي ،چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود...



 

عشق اين نيست که يک نفر با تو،توی بارون راه بره تا هر دوتون خيس بشين.......عشق اونه که يک نفر تو بارون چتر تو بشه تا تو خيس نشي و تو نفهمي چرا خيس نشدي...!!


 


 

آرزو دارم شبي عاشق شوي ،


آرزو دارم بفهمي درد را ،

 تلخي برخوردهاي سرد را ،

              مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني ،

       مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني ،

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من ،نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط پریا |


اگه يك روز فكر كردي نبودن

 يه كسي بهتر از بودنش است،

چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بیاور،

اگه چشمات خيس شد

 بدون داري به خودت دروغ ميگي و

 هنوز دوستش داري...

 

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد...

 

 

برنامه ريزي لزوما بد نيست اما عاشق شدن طبق برنامه ديوانگي محض است!

 

 

سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني...!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط پریا |


نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد ...

 

بهش گفتم : کمک مي خواي؟

 

گفت : نه

 

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم

 

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم

 

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم !

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ...

 

ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده

 


ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره

 

گفت و تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد ..
 

و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم ...
 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!!

 

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم .

 

برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم...

 

اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم !!!

 

گفت و اين بار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط پریا |


زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ! 

 

 

آسمان گريه كرد ، گلبرگ گل سرخي پرپر شد، خورشيد بر زمين بوسه زد، قناري خواند به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد ...

 

 

کنم هر شب دعايى کز دلم بيرون رود مهرت
 

              ولى آهسته مى گويم :

                         خدايا

                   بى ثمر باشد ...

 

 

عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن ،  حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن

 

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم ،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم، موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم ،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم، حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط پریا |


هر چه از الفبای تو بر می دارم تا تمام شوی،

 انگار بی محاباتر از همیشه ،لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی ،

با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم ،

 اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم ...،

 وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم...

 

 

زماني که عاشق کسي هستي رهايش کن، اگر عاشقت باشد بر مي گردد و اگر باز نگشت ،بدان هرگز تو را دوست نداشته است!

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط پریا |


دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
...... و پايان داد
کسي ....
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود...

 

 

عادت ميکنم.
همانطور که به بودنت عادت کردم،
به نبودنت عادت مي کنم
و همانطور که به بودنم عادت کردي
به نبودنم عادت خواهي کرد.

عادت مي کنيم.


 

چند بار بهت گفته بودم که بعد از تو هيچکس
اما حالا که رفته اي چه زود ياري مهربان پيدا کرده ام.
هر چقدر ميگذرد صميميتر ميشويم.
تقصير خودته.
اون لحظه آخر، وقت خداحافظي خودت دستامون را تو دست هم گذاشتي.
يار جديد اسمش تنهایي است...

 

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را،بي‌نهايت‌ را.،خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط پریا |


دچار يعني
عاشق....
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه
گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.....


 

تازماني كه عاشق نشده ايد ، حق نداريد درباره عشق قضاوت كنيد.


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط پریا |


هميشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهي به پشت سرت کن...،
شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...،
و تو...
هيچ وقت او را نديده اي...

شايد.... هر گز جدايي را باور نکنيد و در اعماق بي وفايي ها در اوج بي کسي ها به اميد باز شدن پنجره اي تازه زندگي کنيد...

 يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه يه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده !؟گفتم اگه بارون نيومد چي ؟.... گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره.... گفتم يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمهام خواست بباره تنهام نذار... گفتي: چشم !!حالا امروز من دارم يه گوشه ي خلوت گريه مي کنم اما آسمون نمي باره.... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي... آخه چرا ؟مگه گناه من چيه؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط پریا |


حقيقت انسان به آنچه اظهار ميکند نيست، بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است .بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش بسپار ...

 

غم آمد كه نامهرباني كند ،براي دلم نوحه‌خواني كند ،تمام غزلهاي سبز مرا درون خودش بايگاني كند، و ترسم از اين است يك روز باد، بهار دلم را خزاني كند ،چرا رفت و هرگز به يادش نبود، از اين خسته دل قدرداني كند، خلاصه بگويم نمي‌بخشمش ،مگر عشق پادرمياني كند

 

هلن كلر مي گويد:'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم ...


 

آنگاه كه زندگي همچون ترانه اي جاري مي گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زماني آشكار مي گردد كه در شرايط آشفته نيزلبخند به لب دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط پریا |


ميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام، اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم ...

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
 
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
 
 خودش جلب مي كنه،

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو آنقدر تماشا
 مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
 
 اون ستاره نيست.
 
اون موقعي است كه تموم غم هاي دنيا
 
هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
 

              

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي....

 
باز هم زندگي مي كني...نفس مي كشي و

دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
 
 ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
 
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
 
 
 ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
 
 يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
 
 كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط پریا |


شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست ،اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود...

چه کسي خواهد ديد مردنم را بي تو ،گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد، آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي روي خندان تورا کاشکي ميديم ،شانه بالا زدنت رابي قيد، و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد ،و تکان دادن سر ،چه کسي باور کردجنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ،ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي    (حمید مصدق)

 

کاش قلبم درد تنهايي نداشت، چهره ام هرگز پريشاني نداشت ،برگهاي آخر تقويم عشق، حرفي از يک روز باراني نداشت

اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه مادر ، همه چيز را فراموش مي کردم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط پریا |


هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر نمي گردد....به که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني......

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم وسطه يه مرداب بزرگ .... حالا که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم ... حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودش رو وقف مرداب کرده بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط پریا |


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه... کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

 

خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است... خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد... خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده... خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده... خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط پریا |


اگر خواستي بيايي من همانجايي هستم که بودم.. همانجايي که رهايم کردي.. من اينجا دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است..بيا ره توشه برداريم و قدم در راه بي برگشت بگذاريم.. ببينيم آسمان هر جا همين رنگ است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط پریا |


خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من آنقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد ...

 

فاصله، فاصله را تو يادم دادي، وقتي با لبخند دور شدي از من ،عکاس بهتر از ما فاصله را ميداند، تو در عکس نيستي فاصله يعني تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط پریا |


انسان با 3 بوسه تكميل ميشود:

1)بوسه ي مادر كه با آن پا به عرصه خاكي ميگذارد  2) بوسه ي عشقی که با آن يك عمر زندگي ميكند 3)بوسه خاك كه با ان پا به عرصه ابديت ميگذارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط پریا |


کشتي در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره ي کوچک بي آب و علفي شنا کنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ کاري نمي توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اينکه ببينند دعاي کدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد.سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.هفته ي بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست .فردا کشتي ديگري غرق شد زني نجات يافت و به مرد رسيد.در سمت ديگر مرد دوم هيچ کس را نداشت.مرد اول از خدا خانه لباس و غذاي بيشتري خواست. فردا به صورتي معجزه وار تمام چيز هايي که خواسته بود به او رسيد. مرد دوم هنوز هيچ نداشت.دست آخر مرد اول از خدا کشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتي اي آمد و در سمت او لنگر انداخت.مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت:مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا که درخواست هاي او پاسخ داده نشد(پس همين جا بماند بهتراست.)زمان حرکت کشتي ندايي از آسمان پرسيد:(چرا همسفر خود را در جزيره رها مي کني؟) پاسخ داد :(اين نعمت هايي که بدست آورده ام همه مال خودم است .همه را خود در خواست کر ده ام. در خواست هاي او که پذيرفته نشد ،پس لياقت اين چيز ها را ندارد.)ندا مرد را سرزنش کرد:(اشتباه مي کني. زماني که تنها خواسته ي او را اجابت کردم اين نعمت ها به تو رسيد.) مرد با حيرت پرسيد:( او از تو چه خواست که بايد مديون او باشم؟) (از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم.) بايد بدانيم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نيست، نتيجه ي دعاي ديگران براي ماست. شاد باشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط پریا |


به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت،به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند

باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز
فقط کافي است عاشقا نه به آسمان نگاه کني
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط پریا |


دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

 

همه چيز را با يک جمله خراب کردي و رفتي

رفتي!خيلي ساده!

وقتي نفس نفس تنهايي برسرم آوار ميشد و نفسم کم مي آمد . تو فقط به تماشا نشستي وهيچ نگفتي.

امروز

که ديگر از لابلاي پاره آجرها

روزنه اي ـ به اندازه نفس کشيدنم ـ بازکرده ام

فقط ساکت باش

ودگر هيچ مگوي.

روزنه ام را خراب نکن.

شايد ،شايد وقتي ديگرحرفهايت را بازهم گوش بدهم ،شايد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط پریا |


هميشه كساني ما را تنها مي گزارند كه بيشتر از همه دوستشان داريم هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است...

 

آسمان هفت طبقه دارد ، زمين هم هفت طبقه دارد. با همه اينها آسمان و زمين آنقدرها بزرگ نيستند که بتوانند خدا را در خود جاي دهند. ولي ... در قلب انسان به اندازه کافي براي او جا هست

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط پریا |


زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط پریا |