معصومانه است. قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است مزمزه ميکنم،
مزه دوست داشتن ميدهد، سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره
سرازير ميشود، از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.
سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم، بازهم معصومي و بي گناه،
لبريز عشق. لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم و لحظه اي در رويا ميميرم،
و تو مرا از اين رويا بيدار ميکني وقتي لبهايت را از من ميگيري،
و چشمهايت داد ميزنند که نميخواهي وابسته من باشي...
سرت را در آغوش ميگيرم و رياکارانه ميبوسمش، انگار تمام دنيا براي من و توست.
چه صادقانه گريستي و من چه خودخواهانه باورت نکردم،
اکنون تنها نشسته ام و اشکي نيست که من پاک کنم و شانه اي نيست که من آرام بگيرم....
فرزانه اي در مراسم جشني حاضر بود ، شلوغ بود و حضار سيگار ميکشيدند و گپ
ميزدند و مشغول بودند ، نوازنده اي پيانو مينواخت ، اما هيچکس به موسيقي اش
توجه نميکرد ، او خسته مينمود و فقط وظيفه اش را انجام ميداد و در انتظار پايان
مراسم بود.
مرد فرزانه نزديک پيانو رفت و اعتراض کرد : چرا براي دل خودت پيانو نميزني ؟
نوازنده شگفت زده شد و شروع به نواختن موسيقي مورد علاقه اش کرد.
در مدت تنها چند دقيقه ، سالن در سکوت فرو رفت .
وقتي آهنگ به پايان رسيد ، همه پر شور تشويقش کردند...


